دادخواست(کاش یه روز بشه که همه ی این دادخواست ها و  شکواییه ها بشن دادنامه

صبح مثل همیشه با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم... ولی تا بیدار بشم قطع شد... به اولین چیزی که همیشه نگاهم میفته تابلوی رو به رومه یک تابلو مخمل که یک نمی رخ از خانومیه که داره گریه میکنه..خیلی قشنگه.. یاد دیششششبم افتادم که چقدر دلم گریه داشت ولی نتونستم گریه کنم.. حوصله نداشتم بلند بشم..هی این پهلو اون پهلو شدم تا شاید دوباره بخوابم..دلم نمی خواست بیدار بشم چون هر وقت بیدار میشم..دوباره روزمرگی شروع میشه..دوباره انتظار..ولی تو خواب حداقل به همه ی اون چیزایی که نمیرسی ..می رسی...دیدم الف دوباره زنگ زد و گفت بیا بریم دانشگاه منم گفتم خونه نیستم..حوصله بیرون رفتن رو ندارم..البته این دوستم الف خیلی غیبت میکنه..واسه همین کمتر باهاش میرم بیرون...

با بی رغبتی از جام بلند شدم ..رفتم جلو آینه و دیدم چقدر موهام چرب شده ..اعصابم داغون شد.. نمیدونم چه شامپویی بزنم که حداقل دو روز بعد از حموم موهام چرب نشه که مجبور بشم هر روز برم حموم... موهامو شونه کردم و بستم و یکراست بدون سلام کردن به بابام که داشت میرفت بیرون رفتم دستشویی.. باز مثل همیشه و مثل همیشه رفتم که صبحونه بخورم ..اما این بارم مثل همیشه ..کره و مربا و پنیر و عسل حتی نوعش و حتی چیدمانش فرق نکرده بود.. منم مثل همیشه چایی ریختم و چون خیلی داغ بود یه ذره از شیر آب آبش کردم تا زودتر سرد بشه و دوباره مثل همیشه تا نصفه خوردم و ...

همه ی زندگیم شده مثل همیشه...مثل همیشه..

از صبح هر چی به ح  smsو زنگ میزدم جواب نمیداد...(دلم براش تنگ شده)انگار خیلی دوست داره یکی آویزیونش باشه....شایدم احساس غرور میکنه که یکی دوسش داره...اما این آیزونی تا یه مدتیه بعدش به کیینه تبدیل میشه و جبران..اما بعد از چند بار زنگ بالاخره جواب داد.. از صداش مشخص بود که انگار من بهترین و عزیزترین فرد زندگیشو به قتل رسوندم(اونم قتل عمد و باید منتظر قصاص نفس باشم)..هر چی بهش میگفتم از چی ناراحتی..واضح نمیگفت.. من داشتم باهاش حرف میزدم و دلیل میخواستم...این قدر دلم براش تنگ شده بود که تا صداشو شنیدم با اینکه بد حرف میزد دلم داشت از خوشحالی دق میکرد..بعد انگار یه خانومی گوشیشو میخواسته که باهاش تلفن بکنه..و اونم مجبور شد که با من قطع کنه و بده به اون و دوباره این کار تکرار شد... اون وقت به من میگه تو به من بی احترامی میکنی..بعدشم هر چی خواستیم با هم حرف بزنیم نشد..

دیگه همون یه ذره اعتماد به جنس مخالف توی من از بین رفت..دیگه همه ی مذکر ها برام مثل سطل آشغال کنار خیابون میمونن..(دور از جون بابام و برادرم)فقط اونایی که از دوست دخترشون خیلی توقع دارن اما واسه خواهرشون......

اینم قصه ی مخاطب خاص شماره 3 ...دیگه فکر نکنم تو دلم جایی برای مخاطب خاص شماره 4 باشه..این قدر بدبین شدم که فقط به هدف بزرگم فکر میکنم..واسم دعا کنید که به اون آرزوم نزدیک باشه.. تا بهش نرسم به هیچ چیز دیگه فکر نمیکنم...

راستی مخاطب خاص شماره 1 بهم زنگ میزنه و smsمیده.. دلم براش سوخت... بهم گفت که مثل همیشه دوسم داره اما اینم گفت که داره دوباره عاشق میشه..گفت که که نمیتونه منو فراموش کنه...کاش دوسش داشتم..کاش میتونستم باهاش باشم.. کاش دوست داشتنشو درک میکردم..اما ان شاا... اگه عاشق شد تا تهش بره که ببینه تهش تو خالیه ... یعنی خدا عشق رو تو دامن کسی میزاره که بتونه درکش کنه... تو دامن من انداخت اما اینقدر برام سنگین بود که نتونستم درکش کنم و نیمه راه ولش کردم.. عشق خیلی قشنگه مخصوصا بهت قدرت میده و قوی میشی..دیگه هر کسی دلتو بشکنه این قدر که تو راه عشق دلت میشکنه که دیگه اشکت در نمیاد.. امیدوارم مخاطب شماره 1 واسه همیشه از زندگی من بره بیرون...

یک تصمیم نه چندان جدی گرفتم که شاید بخوام از ماه بعدی واسه دکتری بخونم..الانم دارم میخونم ولی زیاد جدی نیست.. اگرچه همه دوستام بهم میگن حیفی ..چرا نمیخونی؟؟ اما اونا نمیدونن تو دلم چی میگذره..حتی نمیتونم اینجا بگم که چرا نمیخونم.. بعضی غم و غصه آدما تو دل بمونه قشنگ تر میشه..

دلم می خواد از شهرمون برم یه جای پرت..میخوام مستقل بشم ولی نمیشه... از اینکه هر وقت می خوام برم بیرون باید بگم کجا.. لجم می گیره ..اگرچه ازون جایی که مامانم میدونه که بدم میاد ..واسه همین هیچ وقت نمی پرسه..ولی بالاخره خودت باید بگی..(به خیالشون نگران میشن)اما این چند روز برام یه جورایی بود..روزایی به رنگ بنفش پر رنگ.. روزایی که معلوم نبود خوب بودن یا بد..زشت بودن یا قشنگ..شبم خونه خالم اینا دعوتیم...

راستی تا دلتون بخواد بارون اومد... بارون همراه باد و رعد و برق.. بعدش یه دفعه قطع میشه و دوباره شروع میشه... بارون اگه واسه بعضی ها قشنگه واسه من دلگیره.. جوری دلم میگیره که اگه فرداش نرم با دوستم بیرون... دلم وا نمیشه.. مخصوصا امروز که ح مثل همیشه نبود..اینگار یه عالمه کینه جمع کرده تا اگر منو دید سرم خالی کنه... آدما چقدر زود دل همدیگرو میزنن...

خدایا ماه رجب اومده و من هنوز درکش نکردم.. حوصله عبادت ندارم..بهم توان بده و مثل همیشه فرصت