×21×

شکواییه شانزدهم

خودکشی!!!!

به بهانه خودکشی یکی از دوستان می خوام در مورد این عمل زرشکی حرف بزنم..به نظر من عملیست بسیار سخت ...اگرچه برای بعضی ها بسیار راحت.. جرات فراوان و قدرت بسیار میخواد.. کسانی که اصولا خدا ترس باشند کمتر به این پدیده نگاه می کنن..واسه خودم خیلی سواله..چرا ما نمیتونیم خودمون ..خودمونو تموم کنیم..مگه واسه به دنیا اومدنمون خدا ازمون اجازه گرفته که ما واسه مردنمون باید ازش اجازه بگیریم که اجازه هم نمیده..اگه خودش درد رو داده پس چرا درمونشو دیر بهمون میرسه که بشه نوش دارو بعد از مرگ سهراب؟؟؟ مگه همه ی اونایی که خودکشی می کنن دلشون می خواد بمیرن ..نخیر اونا هم دلشون می خواد زندگی کنن ولی دیگه به جایی رسیدن که خدا دیگه نگاهشون نمی کنه..وقتی هم خدا نگاهشون نکنه اونا هم میترسن..

خودکشی ابزار زیادی داره..مثلا

حلقه آویز کردن

رگ دست رو زدن

قرص خوردن

از بالای بلندی پرتاپ شدن

خودسوزی

گاز گرفتگی

و هزار راه دیگه...

من خودم یه مدت خیلی تو نخش بودم..نه اینکه واسه عشق یا مشکلات این کارو کنم..چون کتابای مدیتیشن می خوندم.خواستم امتحان کنم و یک لحظه خروج روح از بدنمو ببینم..

نمیدونم بعضی ها واسه چی دست به این کار می زنن..تو قانون در این مورد مجازاتی نیومده..تا اونجایی که من میدونم ..مگر اینکه یکی اجبار و اکراه به این کار بکنه..

در مورد عشق هم باید بگم..عشق این قدر پاکه که هیچ آلودگی رو تو خودش جا نمیده.. اینکه بخوای به خاطر از دست دادن کسی دست به این کار بزنی به نظر من دیووووانگی محضه.. همیشه میگن عشق نرسیدنش قشنگه ..منم معتقد به همینم..الان که دیگه عشقی نیست..اصلا وجود نداره..اگه داشت چرا آوازش مثل لیلی و مجنون نیست؟؟؟؟ همش هوس شده..نه دخترا ارزششو دارن و نه پسرا...من به این تجربه رسیدم که هیچ وقت واسه کسی صد درصد نباش..هیچ کس ارزش وفا رو نداره..

در تجربیاتم از عشق خودم و دوستانم باید بگم..پسرا تا وقتی از زبونت نشنیدن که دوسشون داری..دنبالتن و حتی حاضرن کف پاتو بلیسن..دقیقا تا موقعی که دست نیافتنی باشی..مثلا آشنایی تو چت که زمان زیادی میبره تا اعتمادا جلب بشه ..به قول استاد حبشی که میومدن دانشگاهوم صحبت میکردن ایشون می فرمودن: اول پسره به دختره شماره میده و یا بالعکس..تو این زمونه که دخترا دارن پیشقدم میشن..بعدش زنگ و تماس و حرفای قشنگ قشنگو..تا اینکه قرار ملاقات میزارن..رفته رفته این قرار ملاقاتا زیاد میشه.از دور میشه ، نزدیک..کم کم کنار هم میشینن.  کم کم دختره و پسرا با هم شوخی می کنن و به هم دست می زنن و کم کم میرن خونه همدیگه و الی خالدون ...خلاصه تا وقتی از زبونت همچین چیزی رو بشنون.. دیگه تموم ..اون وقت ماییم که دنبالشون می دوییم..حتی دیگه زنگمونم نمیزنن که مبادا پول موبایلشون زیاد بشه... اگه بهمون زنگ بزنن حاضریم بریم تو بیقوله تا بتونیم جوابشونو بدیم ولی اونا...دقیقا همه ی دوستام همینو میگن..اگه کسی بگه این نیست دروغ میگه..چون این قدر وابسته شده که بدی ها رو نمیبینه.. پس عشق قشنگیش تو کتاباس..خودکشی هم کار آدمای ضعیفه...

بی خیال

این چند روزم مثل همیشه گذشت..ولی یه چیزی ذهنمو درگیر کرده..راست میگن که تاریخ بر می گرده..اینو خیلی قبول دارم...روزایی که درگیر مخاطب شماره 2 بودم..و هر کسی جلوی پام سنگ مینداخت دارم به وضوح بدبختیشونو می بینم.اون وقتا چون درگیر ر بودم و غم از دست دادنش تحملو ازم گرفته بود..دوستم همیشه می گفت فرزانه صبر کن حکمت خدا رو الان متوجه نمیشی باید صبر کنی..الان که 3 سال میگذره دام خیلی چیزا رو می فهمم..برادر ر که تهمت بزرگی بهمون زد و باعث جداییمون شد..الان باید واسه کارش به پای بابام بیفته..منم همه چی رو رفتم به بابام گفتم تا چشمامو خوب باز کنه.. ای خداااااااااااااااااا به بزرگیت شکر.. خداایا شکرت..

به کسی بدی کنی همین دنیا عذابشو میکشی..


×20×

شکواییه پانزدهم

سلام سلام و باز هم سلام

قبل از هر چیزی باید از آقا مهرداد عذر خواهی کنم..ببخشید..چون خودت خواستی پاکش کردم...

حالا از خودم بگم که صبح دوباره الف بهم زنگ زد راجع به همون خواستگاره.. دلم نمیخواد ازدواج کنم..یعنی الان آمادگی ندارم یکی دیگه رو در کنار خودم حس کنم..من باید به آرزوم برسم و سبک بشم..اگرچه این روزا هم خیلی کسلم و خسته.. شاید واسه اینه که خیلی می خوابم..صبح ساعت 10 و یا شایدم 11 از خواب بلند میشم..بعدش میشینم پای تلویزیون یا کتاب می خونم ... بعدش ناهار ..بعدشم دوباره می خوابم یامیام نت..بعدش دوباره تلویزیون و شام بعدش خواب و نت.. دقیقا هر روزم همینه..حالا با گاهی تغییر که صبح ها برم کتابخونه یا بعد از ظهرها برم بازار..و یا شب ها با ح حرف بزنیم..این قسمتشو از همه بیشتر دوست دارممممممممممممم

فصل امتحانا که شروع میشه دلم می گیره یاد دوران خودم میفتم..دوران دانشگاه و امتحانات پایان ترم..یادم نمیره.. امتحان جزا اختصاصی 2 داشتم.. هوا بارونی بود و شب قرار بود که بریم خونه خاله بزرگم...من داشتم تو اتاق تنهایی درس می خوندم و فقط منو مامانم خونه بودیم.. یک لباس بنفشم پوشیده بودم... یادم نمیره که پایین تختم نشسته بودم و سرم تو کتاب قانون بود و گوشیم هم بغل دستم...که مخاطب خاص شماره 2 زنگ زد و بماند که چی گفت...هنوز اولین امتحانام بود که داشتم می دادم.. گریه امونم نمیداد..نمی دونستم چه جوری گریه کنم که مامانم متوجه نشه ..جزوم خیس شده بود...فقط گریمو خوردم و ریختم تو گلوم.. سریع به الف زنگ زدم و همه چی رو گفتم..اونم گفت سریع بیا خونمون کسی نیست..مامان اینا حاضر شده بودن که برن خونه خالم..منم بهش گفتم قبل از اینکه بریم اونجا منو ببرین خونه الف خودم میام خونه خاله..بابام منو رسوند خونه الف و رفتن.. به محض اینکه الف در رو باز کرد..اشکی بود که می ریختم.. نمی تونستم از پله هاشون بالا برم.. پاهام توان حرکت نداشت.. الف اومد پایین و هر دو با هم گریه کردیم..اونم عشقش که الان شوهرش هست  باهاش دعوا کرده بوده... هر دو غممون مثل هم بود..با این فرق که اون به وصال رسید و من ..!!!!! این تنها امتحانی بود که هیچ وقت یادم نمیره..

حال ح هم خوبه، ولی نه...فکر نکنم خوب باشه..میگه تنهام..اما من از این جملش سر در نمیارم..که منظورش از تنهایی چیه؟؟؟ دلم می خواد بهش قول بدم که تا آخر باهاشم..اما نمیتونم..ح ماله من نیست.. تنها چیزی که میدونم همینه..که ماله من نیست...نباید براش بجنگم.. یعنی حوصله جنگیدن هم ندارم.. ح ارزششو داره..یعنی با هر کسی که ازدواج کنه خوشبختش میکنه..ان شاا... هم بهترین نصیبش بشه..چون واقعا خوبه.. راستی تا به حال ح رو شاد و شوخ می دیدیمش..چشمتون روز بد نبینه..عصبانیت و کم محلیشم دیدم..خیلی وحشتناک ..این قدر ترسیدم که حد نداره... خیلی وحشتناک بود..اصلا فکر نمیکردم اینجوری باشه..اصلا به قیافش نمی خوره.. ولی یه لحظه خوشحال شدم..اینکه براش مهم بودم ...چون اگه مهم نبودم ناراحت نمیشد..

راستی یه چیز دیگه که تازه متوجه شدم..موهای ح است..موهاش خرماییه..خیلی قشنگه... خوشمان آمد..اگرچه از مدل موهاش متنفرم.. ایش

یه چیز مهم دیگه..نماز صبح سه روزه خواب می مونم اگرچه قضاشو خوندم... وای بر من...




×19×

شکواییه چهاردهم

امشب شب آرزوهاست.. خدا چقدر روزا رو قشنگ مرتب کرده..بهش حسوووووودی میکنم..مفاتیح رو که خوندم فقط یک نماز 12 رکعتی بین نماز مغرب و عشا داره..یادم میاد پارسال هم با خواهرم نشستیم و خوندیم..اما به نظرم قبول نمیشه..آخه نمازی قبول میشه که با توجه خونده بشه ولی ما وقتی نماز میخونیم ..مخصوصا خودم..اتاقم رو به روی تلویزیون و صداش بلند و شبکه ی پویا...نمیشه هم واسه یه لحظه خاموشش کرد.. مامانم و بابام هرچند دقیقه یک بار میان تو اتاقم ..انگار هر چی که گم میشه تو اتاق من باید پیدا بشه..واسه همین من حواسم بیشتر به اطرافم جلب میشه تا خود نماز..ولی یادمه تو دوران دبیرستان که از نماز بی توجه رنج می بردم یه خانومی اومده بود مدرسمون و واسمون حرفای قشنگ قشنگ میزد..طوری که حتی یه لحظه مثل فیلم فرار از زندان نمیتونستم نگاه از صورتش بر دارم..(هر جا که هست خدا حفظش کنه)ایشون می گفت وقتی داری نماز می خونی به معنیش فکر کن..من خداییش اصلا نمیتونم به معنیش فکر کنم..دیگه تکراری شده بود.. بهم گفت کدوم ائمه رو بیشتر دوست داری؟؟؟منم گفتم همشونو ولی امام رضا و امام حسین رو بیشتر از همه ...گفت: فکر کن امام رضا جلوت نشسته و داره به نمازت نمره میده..اونوقت چقدر قشنگ نمازتو می خونی، بدون غلط...واقعا راست گفت..

دارم بعد از مدتی دوری از خدا، بر می گردم..حسشو دوست دارم..پاک بودن..همون جوری باشی که خدا دوست داره..فقط امیدوارم منو ببخشه..امشب بهانه ی خوبیه واسه نزدیک شدن... تو دلم احساس تو خالی ای دارم..انگار خیلی تنهام..انگار همه ی دنیا شدن صدام حسین.. همش تو سرم صدای بمب و انفجاره... فکر میکنم زلزله می خواد بیاد... هر کدوم که از اعضای خانوادم که بیرون میرن فکر میکنم می خوان تصادف کنن...تنها چیزی که منو آروم میکنه آیت الکرسیه..واقعا آروم میشم.. شاید روزی 20 بار بخونمش...

صبح باید میرفتم مصاحبه واسه کارم... منو الف با همدیگه رفتیم..گفتن که واسه مرحله دومش باید هفته آخر خرداد بریم تهران..تهران برام مثل جهنم می مونه..عذاب آوره..هر وقتم که رفتم تهران و اومدم یک هفته مریض شدم..ولی چاره چیه باید رفت.. خلاصه اولش که رفتیم هنوز خبری نبود و کسی نیومده بود..کم کم شدیم 6 نفر..انگار واسه امروز فقط 6 نفر مصاحبه داشتن... اولش هیچ استرسی نداشتم ..فکر میکردم خیلی چیز طبیعیه..ولی وقتی الف واسه اولین نفر رفت داخل اتاق و اومد..دیدم نه...انگار قضیه جدی هست.. استرسم شروع شد..از پاهام شروع شد تا به دستام برسه..ل ر ز ش ... تولید آدرنالین...خلاصه نوبت من شد..رفتم داخل ..یک آقا پسر جوونی بود که شاید 4 سال از من بزرگتر به نظر می رسید..فکر می کرد خیلی می دونه و آدم مغروری به نظر می رسید..اولین سوالش این بود راجع به خودت 30 ثانیه حرف بزن..(من راجع به همه چی گفتم..گفتم که دلم می خواد نویسنده بشم.. دلم می خواد به آرزوم زودتر برسم..مخصوصا این روزا که می بینم و نمی تونم چیزی بگم)و بعد سوالات درسی و غیره..من این قدر سلیس و روان حرف میزدم که دلش نمی خواست تموم بشه.. هی می خواست نظرشو به من بقبولونه..ولی من زیر بار نرفتم.. آخرش هم دلم طاقت نیاورد و بهش گفتم:فکر می کنید خیلی می دونید؟ بنده خدا یکه خورد... دیگه چیزی نگفت.. 10 تا ورقه و تست هوش بهم داد و گفت جواب بده..همشم میومد پیشم و حرفای چرت و پرت میزد..

این قدر تند رو و خشن شدم که فکر نکنم بتونم تو این کار موفق بشم..بچه ها رو دوست دارم اما میترسم اذیتشون کنم.

راجع به بعدش نمی خوام حرف بزنم... 

راستی دارم یه کتاب دیگه می خونم به اسم: خروس تاج دار است.. تا اینجاش که قشنگ بود..کتابش راجع به زمان انقلاب و نظام پهلوی و ظلم و فاصله طبقاتیه..

امروز سه تا کتاب دیگه هم گرفتم..اما اینا رمان نیستن..راجع به کودکان و طرز برخورد با بچه هاست...

امشب می خوام فقط برای دیگران دعا کنم... فقط برای دیگران ..و اصلا واسه خودم حرفی نمیزنم..شاید خدا تو رودربایستی قرار گرفت..


×18×

شکواییه سیزدهم

گاهی اوقات که واقعا حوصلم سر میره..نه میتونم طرف کتاب برم -  یه رمان دیگه خوندم که دو روزه تمومش کردم به اسم به وقت بهشت داستان خیانت یک زن و بخخش و گذشت یک مرد بود-  و نه میتونم کاری کنم..میرم وبلاگ می خونم..حالا هر وبلاگی باشه ..بعضی از این وبلاگ های عاشقانه رو که می خونم ...می بینم همشون از دست های همدیگه و حلقه هاشون عکس می گیرن و میزارن ... منم دلم می خواد دستمو بزار کنار ح و حتی رو دست ح و عکس بگیرم..اما منو ح  فقط دو بار تونستیم همدیگرو از نزدیک ببینیم.. اونم فقط 10 دقیقه..دختر خالم تعجب میکنه.. خودمم تعجب میکنم..اما به دوری عادت کردیم... نمیخوام برای اون بد بشه.(آخه یک بار براش بد تموم شده)شانسه ما دااااااااااااااااااااااااااریم؟؟؟؟؟؟

البته یه چیز دیگه هم هست: دل آدم(یا بهتر بگم نفس اماره) خیلی چیزای دیگه هم می خواد و من یکی اصلا جرات همچین کاری رو ندارم.. حتی فکر کردن بهش تنمو می لرزونه..ولی بعضیا خیلی راحت دست همدیگرو می گیرن و یا حتی .... من از خدا خواستم که اگر این کارو کردم دیگه رو زمین نباشم...


ادامه نوشته

×17×

دادخواست(کاش یه روز بشه که همه ی این دادخواست ها و  شکواییه ها بشن دادنامه

صبح مثل همیشه با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم... ولی تا بیدار بشم قطع شد... به اولین چیزی که همیشه نگاهم میفته تابلوی رو به رومه یک تابلو مخمل که یک نمی رخ از خانومیه که داره گریه میکنه..خیلی قشنگه.. یاد دیششششبم افتادم که چقدر دلم گریه داشت ولی نتونستم گریه کنم.. حوصله نداشتم بلند بشم..هی این پهلو اون پهلو شدم تا شاید دوباره بخوابم..دلم نمی خواست بیدار بشم چون هر وقت بیدار میشم..دوباره روزمرگی شروع میشه..دوباره انتظار..ولی تو خواب حداقل به همه ی اون چیزایی که نمیرسی ..می رسی...دیدم الف دوباره زنگ زد و گفت بیا بریم دانشگاه منم گفتم خونه نیستم..حوصله بیرون رفتن رو ندارم..البته این دوستم الف خیلی غیبت میکنه..واسه همین کمتر باهاش میرم بیرون...

با بی رغبتی از جام بلند شدم ..رفتم جلو آینه و دیدم چقدر موهام چرب شده ..اعصابم داغون شد.. نمیدونم چه شامپویی بزنم که حداقل دو روز بعد از حموم موهام چرب نشه که مجبور بشم هر روز برم حموم... موهامو شونه کردم و بستم و یکراست بدون سلام کردن به بابام که داشت میرفت بیرون رفتم دستشویی.. باز مثل همیشه و مثل همیشه رفتم که صبحونه بخورم ..اما این بارم مثل همیشه ..کره و مربا و پنیر و عسل حتی نوعش و حتی چیدمانش فرق نکرده بود.. منم مثل همیشه چایی ریختم و چون خیلی داغ بود یه ذره از شیر آب آبش کردم تا زودتر سرد بشه و دوباره مثل همیشه تا نصفه خوردم و ...

همه ی زندگیم شده مثل همیشه...مثل همیشه..

از صبح هر چی به ح  smsو زنگ میزدم جواب نمیداد...(دلم براش تنگ شده)انگار خیلی دوست داره یکی آویزیونش باشه....شایدم احساس غرور میکنه که یکی دوسش داره...اما این آیزونی تا یه مدتیه بعدش به کیینه تبدیل میشه و جبران..اما بعد از چند بار زنگ بالاخره جواب داد.. از صداش مشخص بود که انگار من بهترین و عزیزترین فرد زندگیشو به قتل رسوندم(اونم قتل عمد و باید منتظر قصاص نفس باشم)..هر چی بهش میگفتم از چی ناراحتی..واضح نمیگفت.. من داشتم باهاش حرف میزدم و دلیل میخواستم...این قدر دلم براش تنگ شده بود که تا صداشو شنیدم با اینکه بد حرف میزد دلم داشت از خوشحالی دق میکرد..بعد انگار یه خانومی گوشیشو میخواسته که باهاش تلفن بکنه..و اونم مجبور شد که با من قطع کنه و بده به اون و دوباره این کار تکرار شد... اون وقت به من میگه تو به من بی احترامی میکنی..بعدشم هر چی خواستیم با هم حرف بزنیم نشد..

دیگه همون یه ذره اعتماد به جنس مخالف توی من از بین رفت..دیگه همه ی مذکر ها برام مثل سطل آشغال کنار خیابون میمونن..(دور از جون بابام و برادرم)فقط اونایی که از دوست دخترشون خیلی توقع دارن اما واسه خواهرشون......

اینم قصه ی مخاطب خاص شماره 3 ...دیگه فکر نکنم تو دلم جایی برای مخاطب خاص شماره 4 باشه..این قدر بدبین شدم که فقط به هدف بزرگم فکر میکنم..واسم دعا کنید که به اون آرزوم نزدیک باشه.. تا بهش نرسم به هیچ چیز دیگه فکر نمیکنم...

راستی مخاطب خاص شماره 1 بهم زنگ میزنه و smsمیده.. دلم براش سوخت... بهم گفت که مثل همیشه دوسم داره اما اینم گفت که داره دوباره عاشق میشه..گفت که که نمیتونه منو فراموش کنه...کاش دوسش داشتم..کاش میتونستم باهاش باشم.. کاش دوست داشتنشو درک میکردم..اما ان شاا... اگه عاشق شد تا تهش بره که ببینه تهش تو خالیه ... یعنی خدا عشق رو تو دامن کسی میزاره که بتونه درکش کنه... تو دامن من انداخت اما اینقدر برام سنگین بود که نتونستم درکش کنم و نیمه راه ولش کردم.. عشق خیلی قشنگه مخصوصا بهت قدرت میده و قوی میشی..دیگه هر کسی دلتو بشکنه این قدر که تو راه عشق دلت میشکنه که دیگه اشکت در نمیاد.. امیدوارم مخاطب شماره 1 واسه همیشه از زندگی من بره بیرون...

یک تصمیم نه چندان جدی گرفتم که شاید بخوام از ماه بعدی واسه دکتری بخونم..الانم دارم میخونم ولی زیاد جدی نیست.. اگرچه همه دوستام بهم میگن حیفی ..چرا نمیخونی؟؟ اما اونا نمیدونن تو دلم چی میگذره..حتی نمیتونم اینجا بگم که چرا نمیخونم.. بعضی غم و غصه آدما تو دل بمونه قشنگ تر میشه..

دلم می خواد از شهرمون برم یه جای پرت..میخوام مستقل بشم ولی نمیشه... از اینکه هر وقت می خوام برم بیرون باید بگم کجا.. لجم می گیره ..اگرچه ازون جایی که مامانم میدونه که بدم میاد ..واسه همین هیچ وقت نمی پرسه..ولی بالاخره خودت باید بگی..(به خیالشون نگران میشن)اما این چند روز برام یه جورایی بود..روزایی به رنگ بنفش پر رنگ.. روزایی که معلوم نبود خوب بودن یا بد..زشت بودن یا قشنگ..شبم خونه خالم اینا دعوتیم...

راستی تا دلتون بخواد بارون اومد... بارون همراه باد و رعد و برق.. بعدش یه دفعه قطع میشه و دوباره شروع میشه... بارون اگه واسه بعضی ها قشنگه واسه من دلگیره.. جوری دلم میگیره که اگه فرداش نرم با دوستم بیرون... دلم وا نمیشه.. مخصوصا امروز که ح مثل همیشه نبود..اینگار یه عالمه کینه جمع کرده تا اگر منو دید سرم خالی کنه... آدما چقدر زود دل همدیگرو میزنن...

خدایا ماه رجب اومده و من هنوز درکش نکردم.. حوصله عبادت ندارم..بهم توان بده و مثل همیشه فرصت



×16×

شکواییه دوازدهم

سلام...

مامانم اومد.... قرار بود ساعت 5 بعد از ظهر چهارشنبه برسند ولی ساعت 11 صبح رسیدن.. خیلی غیر منتظره بود.. قبل از اینکه بیاد چند بار تو دلم به خودم قول دادم که : فرزانه گریه نمی کنیاااااااا ولی وقتی مامانم اومد چشمام داشت التماس می کرد ازم که بباره ولی من اجازه ندادم..آخرشم بدون اجازه ریخت... جوری ریخت که خاله هام و بابام و خواهرم و همه کسایی که اونجا بودن از گریه من گریشون گرفت.. بعدش خالم بلند گفت: خدایا هیچ بچه های رو بی مادر نکن..همین یک جمله کافی بود که گریه من و بقیه بیشتر بیشتر بشه..آخرش خود مامانم منو ول کرد ...

اما یه چیز که باعث شد که گریم بگیره و بیشتر هم دلم گرفت...این بود که همون روز که مامانم داشت میومد رفته بودم گل بخرم، وقتی داشتم میومدم خونه مخاطب خاص شماره ی 2 رو دیدم... جوری دیدمش که همه ی اون خاطره ها مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشد... شاهرود-کانون-ماه رمضون-پراید-پرشیا-خونه-نیمه شعبان-نوروز-دانشگاه...همین حالمو بد کرد.. چه روزای سختی بود و چه روزای سختی رو گذروندم..من هنوز دارم تو گذشته زندگی میکنم..به خودم دارم دروغ میگم که فراموش کردم..نه..فراموش کردن محاله... از یک طرف دیگه مخاطب خاص شماره 3 ذهنمو درگیر کرده..نمیدونم اون الان تو زندگیم کجاست!!! نمی دونم می خوام باهاش ادامه بدم یا نه!!!! نمی دونم اون ماله منه یا نه!!!! نمیدونم دوسش دارم یا نه!!!! نمیدونم باید باهاش باشم یا نه!!! گیجم

اعتراف میکنم: من . فرزانه . خیلی . خیلی . بد . شدم .

با امروز سه روز میشه که از ح خبری ندارم.. ...یعنی از وقتی که رفته بله برون تا الان خبری نیست... البته قبلش باهم حرف زدیم و من نمیتونستم بهش بفهمونم که دلم نمیخواد بره(میدونم درخواست غیر منطقی ای ازش داشتم) ولی وقتی میره روستا و دور هم جمع میشن ...من میترسم... میترسم که از دستش بدم و انگار که از دستش دادم و خودم خبر ندارم... من ناراحتش کردم..حرفایی زدم که نباید میزدم...اما واقعا نمیدونم ازکدوم حرفم و یا از چی ناراحت شده؟؟ اصلا از من ناراحت هست یا نه؟؟؟ یا مشکلی براش پیش اومده و یا حتما منتظره که من ازش خبری بگیرم...!!! ولی این قدر ازش دور شدم که نمیتونم بر گردم..باید اسم ح بود شهاب.. چون مثل شهاب زود اومد و زود رفت..هیچ شهابی تو آسمون موندگار نیست..این دو روز با هر زنگی که موبایلم می خورد فکر میکردم ح است ولی نبود.... هیچ وقت بهم اطمینان نداد که باهامه و تنهام نمیزاره.. اما بخش خوشبین ذهنم باز میگه که ح به فکرته..هر قدر هم که بد باشی باز هم به فکرته.ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ماه رجب هم که اومد...چقدر زووووود ... من هنوز آماده نیستم... وقتی ماه رجب میاد من دلهره می گیرم..یاد قولایی میوفتم که تو ماه رمضون به خدا داده بودم و هیچ کدومشونو انجام ندادم... چشمام گناه دید-نماز صبح خواب می مونم- غیبت هم تا دلت بخواد می کنیم- فقط سعی کردم کینه و نفرتی که درونم به وجود اومده بود و از بین ببرم...اگرچه هنوز نفرت تو دلم خاکستریه و هنوز سفید نشده...

و کلام آخر : اسیر روزمرگی شدم...

 

×15×

شکواییه یازدهم

الان خونه تنهام و دلم مامانمو می خواد... دلم براش یه ذره شده وقتی دیشب وب دادن..دلم می خواست بغلش کنم و بهش بگم که بیخود نیست بهشت زیر پای مامان هاست.. خودشون گفتن که 4 شنبه بر می گردن...وااااااای خدا خیلی زیاده هر روز که میگذره دلم تنگ تر میشه.. کاش خدا مامان آدما یه جور دیگه خلق می کرد که این قدر بهش وابسته نمی شدیم.. دیشب که چهل بابا بزرگم بود و رفته بودیم روستا .. نوه عمو مامانم وقتی 20 سالش بود مادرشو از دست میده(خدا رحمتش کنه) بعد خودش به تنهایی 7 تا پسرو بزرگ میکنه و الان فقط دو تاشون تو خونه هستن، درسته که الان یک دختر 35 ساله هست و به خاطر برادراش ازدواج نکرد ولی واقعا در حقشون مادری کرد.. همیشه وقتی روز مادر میشه میره بهش تبریک میگم... بهم گفت: فرزانه دیشب همش تو فکرم بودی و پیش خودم می گفتم این فرزانه که این قدر به مامانش وابسته بود چه جوری تحمل میکنه؟  دلم یه دفعه یه جوری شد.. بی مادری خیلی سخته.. یک گریه ای می کرد که کوه آب میشد..(خدایا عاقبتمونو به خیر کن)

این چند روز حساسیتم بد تر شده و تمام بدنم مخصوصا پای راستم زده بیرون و شبا از شدت خارش خوابم نمیبره..دیشب که ن دختر خالم پیشم خوابیده بود .. از بس می خاروندم ..اعصابش به هم ریخته بود...از بچگی بدنم میریزه بیرون و هر چی سنم میره بالا کمتر میشه.. صدبار دکترای مختلف رفتن ..هیچ کدومشون نمی تونن تشخیص بدن که چی منو می خوره..ولی من خودم حدس میزنم مورچه کوچولو باشه...

زود تر این ماه تموم بشه..و خرداد بیاد..

اگرچه از خرداد متنفرم..اولش که خب فصل امتحاناته و قبلا ها  چون توت همیشه تو این فصل در میاد و من مجبور بودم به جای رفتن زیر درخت توت درس بخونم و با خانواده نمی رفتم توت بچینم..ثانیا از متولدین خرداد بدم میاد ...خردادی ها حال به هم زنن... مخصوصا مرداشون که بهت ابراز علاقه می کنن ولی ثابت نمی کنن... خوشی هاتو دوست دارن و تا وقتی خوشحال باشی میان طرفت و وقتی ناراحت باشی اصلا باهات کاری ندارن... برعکس هر چی خردادی هست جلو پای من قرار می گیره...

البته ح که متولد خرداد هست تا حدودی شبیه طالعش می مونه...تنها چیزی که توش هست و من دوست دارم..اینه که اگه ناراحتیتو ببینه وقت میزاره و از دلت در میاره، در کل تا اینجا پسر خوب و دوست داشتنیه..نمیشه دوسش نداشت.. مخصوصا موقع هایی که خودشو لووووووووووووووووووس میکنه.با اینکه اصلا پسر لوس ندیده بودم این یکی برام عجیب بود..

دارم یه رمان دیگه می خونم به اسم عریان در برابر باد، یه داستانی هست که درباره مبارزه حرف میزنه(مبارزه برای عشق به جنس مخالف-مبارزه برای وطن-مبارزه برای نگه داری و مراقبت-مبارزه برای دین) تمام اتفافات در یکی از روستاهای کردستان اتفاق میفته ...من اولاش هر چی می خوندم نمی تونستم متوجه بشم از بس لغات کردی به کار برده بود و تمامی اسامی کردی بودن(چه اسمهای قشنگی) ولی الان بعد از خوندن 112 صفحه این قدرم جذاب شده که دلم نمیخواد کنارش بزارم...

فردا اگه بشه شاید برم ح رو ببینم..اما اگه بشه و این استرس و ترس منو ول کنه... تردید برای عشق مثل سم می مونه که من هر روز برای عشق دارم سم می خورم... کی بمیرم خدا می مونه...

راستی نماز صبح خواب نموندم و خیلی خوشحالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللم....

×14×

نبش قبر خاطرات

قول داده بودم که عکس دفتر خاطره هامو براتون بزارم...


ادامه نوشته

×13×

 شکواییه دهم

سه روز از رفتن مامانم پیش امام حسین و امام علی میگذره واسه همین می خوایم  آش پشت پا بدیم...زنگشون که زدیم نجف بودن..دلم می خواد زودتر برن کربلا و از حال و هواش بگن...میگن قطعه ای از بهشته....من که به مامانم گفتم وقتی رفتی بین الحرمین ...فقط همون جا برای من دعا کن..من همیشه بین دوراهی ام ..دلم می خواد تو بین دو راهی بین الحرمینم حاجتمو بگیرم..

امروز چون بابا کار داشت مجبور شدم دوباره من برم دنبال داداش کوچیکم و از مدرسه بیارمش.. همیشه هر وقت قرار میشه که من برم دنبالش ..زودتر میرم مدرسشون..چون هر روز  یکی از کلاسا ورزش دارن..عاشق بازی بچه هام..

وقتی نگاهشون می کنم غم عالم از دلم بیرون میره..مخصوصا این روزا که مامانم پیشم نیست.. مخصوصا امروز که روزشه و دلم می خواد که بود...

اگه بدونید چه جوری فوتبال بازی می کردن!!!! یک بار تیم حریف داشت حمله می کرد و دروازه بان هول شده بود و یکی از بچه های تیم حریف شوت محکمی کرد..دروازه بانه چون هول شده بود یکی از بچه های خط حمله یک دفعه اومد تو دروازه و با دستش توپ رو گرفت..جالبش این جا بود ..هر بازیکیی که می تونست میومد و از دروازه دفاع می کرد.. (دلم از خنده درد گرفت) بچه ها خیلی پاکن...خوش به حاشون....

یاد خودم افتادم که پیاده می رفتیم مدرسه..منو خواهرم با هم..توی راه خیلی حال میداد.. بابام هر وقت پول  تو جیبی میداد میرفتیم یه عالمه آدامس می خریدیم...یادش بخیر..

الان که فکر میکنم ۲۴ سالم شده... حسرت می خورم..باز یک روز دیگه که ۴۰ سالم میشه حسرت ۲۴ سالگیمو می خورم...

حال ح  هم خوبه...ولی این دوستیه کوتاه دوووووووووم نداره..دیگه مثل سابق نیستم......... کاش می تونستم راحت تر باهاش حرف بزنم.. خیلی اذیتش میکنم..ولی همیشه آروم و صبورانیه جوابمو میده...اما من نمیتونم که باهاش باشم ..من تا آرزوم بر آورده نشه نمیتونم به هیچ کس فکر کنم...اگرچه میدونم هیچ وقت بر آورده نمیشه..ولی حداقلش می تونم تلاش که کنم!!! ان شاا.. یک دختر نجیب  و پاک سر راهش قرار بگیره......(از ته دل دعا کردم)


×12×

شکواییه نهم

مامانم و برادرم رفتن کربلا و جای خالیشون خیلی حس میشه..ایشاا.. سالم بر گردن..دلم واسه مامانم خیلی تنگ شده..من خیلی به مامانم وابسته ام..اونم همین طور...

صبح باید ساعت 7 از خواب بیدار میشدم و میرفتم دانشگاه که خواب موندم.. به خاطر دیشب بود که دیر خوابیدم..

ح حالش خوبه..اما بعد از دو روز که داستان داشتیم..اگرچه دیگه اوضاع به حالت سابقش بر نمی گرده..دیگه دوست داشتنم مثل قبل نمیشه.. از اینکه ناراحتش کنم ناراحت میشم..اما ...

خیلی حسوذدیم میشه بعضی از وبلاگا رو می خونم که دو طرف واقعا همدیگه رو دوست دارن..خیلی حسوووووووودیم میشه..می خوام بکشمشون.. از کجا باید بفهمیم یک نفر دوسمون داره و دروغ نمیگه..

مشکل من اینه که نمی تونم دیگه دوست داشتن رو درک کنم..

بیچاره ح ...اگرچه هنوزم باورم نشده که دوسم داره.. خودش که این جوری میگه..ولی من باور نمیکنم. اولش فکر می کردم آدم مرموزیه و قابل کشف نیست..اما الان دیگه برام کشف شده است..یه چیزی ته دلم هست که باید بگم ... منو ح یکبار پیش هم تو مکان عمومی بودیم..همون یکبار کافی بود که من بفهمم چشم پاک هست یا نه..

حال و اوضاع خودم زیاد جالب نیست...دلم امام رضا می خواد..بابا گفته تا آخر اردیبهشت میریم..اما اگه باز اتفاقی نیفته..(ایشاا...)

دختر خالم ن و دوست پسرشم که از من 5 سال کوچیک تره ..هر روز شام میرین بیرون و خوش میگذرونن..کاش منو ح می تونستیم مثل اونا باشیم..فارغ از هر گونه ترس.. کاش

الانم خونه تنهام..فقط دو صفحه از رمان هیس مونده که بخونم.. داستان خیلی زردی بود..موندم چه جوری بنده جایزه کتاب سال منتقدان شده؟؟؟ 267 صفحه داره..من تازه به ص 250 که رسیدم متوجه شدم..باید هر صفحه ای که می خونی دوباره بر گردی بخونی که چی شد؟؟؟حوصله این جور کتابا رو ندارم..یک آدم تا چقدر می تونه تو رویا زندگی کنه؟؟؟

×11×

دادنامه دوم

صبح با صدای کلاغ ها از خواب پریدم... هی میرفتم زیر پتو ولی باز صداشون تو گوشم ویز ویز می کرد..انگار دو تا زن و شوهر بودن ..اولش آروم با هم حرف می زدن ..یکی خانوم کلاغه می گفته ..یکی هم آقا کلاغه..اما به نظر می رسید صدای خانومه بلند تر بود... دیگه بعد از 10 دقیقه مجادله ،دعواشون شد..جیغی بود که خانوم کلاغه میزد..ول کن نبود.. بعدش من که اعصابم حسابی ریخته بود به هم ... یک دفعه بلند شدم که برم تو حیاط سرشون دااااااااااااااااااد بزنم...دیدم رفتن..

خواهرم میگه کلاغا نحسن..راستم میگه هر وقت میان رو تیر چراغ برقمون ..همون روز یک اتفاق بد میفته..اما مامانم هر وقت کلاغی بیاد و غار غار کنه..میگه:خوش خبر باشی...

امروز برای من اصلا خوب نبود...

یه حس بدی داشتم انگار نیمی از بدنمو یکی می خواست ازم جدا کنه..یا به زور ازم بگیره..کلافه بودم..نمیدونم چرا هی میرفتم تو آشپزخونه ... من هروقت دلم بگیره باید برم سر یخچال.. در یخچالو باز میکنم فقط توشو نگاه میکنم..چیزی هم میلم نمیکشه که بخورم..همین که در یخچال باز بشه و بوقش در بیاد انگار منم خوب میشم..امروزم دقیقا 100 بار در یخچالو باز کردم... دیوونه شده بودم..

دارم یک رمان میخونم به اسم هیس تا اینجاش که چیزی متوجه نشدم..یعنی میخونم ولی فقط چشمام می خونه.. فکرم جای دیگه است..حدود 20 صفحه خوندم ولی هیچی متوجه نشدم.. حوصله کتاب خوندنم ندارم..

نماز صبحم خواب موندم..

شاید اعصاب خوردیم واسه همین بود... میگن آدم تو طول روز هر گناهی که کنه نماز صبح خواب می مونه... من هر چی فکر کردم یادم نیومد..شاید واسه این بوده که تا ساعت 3و نیم با مخاطب خاص شماره 3 (ح) سر یک قضیه مهم smsمیدادیم..دقیقا موقعی که همه ی فرشته ها میان پایین واسه نماز شب بنده های خوبشون..من داشتم با یک نامحرم حرف میزدم...

گناهم همین بود... اگرچه ح sms داد که پاشو نمازتو بخون ولی من خواب بودم..خواب بعد از گریه خیلی بهم می چسبه..دلم گرفته بود..دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.. گریه قشنگه ولی به وقتش..من همیشه میزارم یه عالمه غصه تو دلم جمع بشه بعد موقعی که تنهام گریه میکنم...راستی من هنوز بلد نیستم چه جوری باید گریه کرد..اشکای من طوریه که تو چشمام جمع میشن..خودم باید با دستام بیارمشون بیرون...

هنگام گریه چشمام سرخ میشن ولی به محض اینکه گریم تموم بشه به 10 ثانیه نمیکشه که انگار اصلا من گریه نکردم..اینش خوبه..

خلاصه که کلاغ ها کار خودشونو کردن........ روز بدی بود....



×10×

اظهار نامه

باید به خودم رجوع کنم..اصلا من چه کمبودی دارم که بخوام با پسر حرف بزنم؟؟؟..اگر به حرف زدن با جنس مخالف باشه که هر روز راجع به همه ی مسائل با بابام و برادرم حرف میزنم...شاید می خوام انتقام بگیرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نه نه ..به ذهنتم خطور نکنه....

 امروز که داشتم قرآن می خوندم یاد این آیه افتادم که خدا تو سوره مائده آیه 5 گفته همسری رو انتخاب نکنید که قبلا با کسی دوست بوده باشه..تو تفسیرش که رجوع کردم منظورش همون رابطه ی قبل از ازدواج با مرد و یا زن غریبه است...

واقعا من خودمم میدونم که حرف زدن با یک جنس مخالف عین گناهه اما این قدر بد شدم که قبحش برام ریخته..لعنت به من...

خدایا من فقط میخوام یکی رو دوست داشته باشم..این جرمه؟؟؟ دوست داشتن تا اونجایی که من میدونم تو قانون واسش مجازاتی احصا نشده..من دلم می خواد با اونی که دوسش دارم حرف بزنم...با ح که حرف میزنم خیلی مراعات می کنم..اگه حرف خنده داری بزنه خنده هامو قورت میدم که نکنه گناه باشه.. سعی میکنم کمتر از کلماتی استفاده کنم که بازم گناهی اتفاق بیفته... سعی می کنم وقتی میرم ببینمش تو خیابون باشه و زیر سقف نباشه تا نکنه شیطون بیاد وسط... وقتی هم که میرم به 5 دقیقه نمیکشه... 

خودم میدونم آخر این رابطه تموم شده است... یعنی از همون اولش برام تموم شده بوده ...(هیچ کس نمیتونه با من کنار بیاد..به قول شهید آوینی : عشق می گوید بمان و عقل می گوید برو..و این دو را خدا آفرید تا وجود انسان در حیرت میان این دو معنا شود..واقعا جمله ی پر معنایی ..یادمه سر همین جمله با دوستم 4 ساعت بحث می کردیم که منظورش چیه)

من خودم تکلیفم با خودم معلوم نیست... کاش مثل همیشه می تونستم از دغدغه این روزام از نگرانی هام از استرس هام و از دلشوره هام به مامانم بگم..ولی حس میکنم دیگه بچه نیستم که بخوام باهاش در این مورد حرف بزنم..تازه هر کسی مشاوره می خواد میاد پیش من... اگر حرفی بزنم مامانم ازم ناراحت میشه ..چون اون دوست داره من هر چه زودتر ازدواج کنم و خودمو درگیر این مسائل نکنم..

ازدواج- تنها کلمه ای که هر وقت میشنوم..دلم می لرزه..مردها یک زن رو فقط می خوان واسه میل جنسیشون..یادمه تو دین و زندگی دوران دبیرستان خوندیم که 50 درصد ازدواج آقایون واسه همین مورده... من بدم میاد یک مرد جسممو تسخیر کنه..از این کار متنفرم... دلم می خواد با افکارم و روحم عشق بازی کنه..اما حتما حکمتی توش بوده..

حکمت- کلمه ای که روزی هزار بار میشنوم.. همه ی آدما تا کم میارن ازین کلمه استفاده می کنن...من خودم با این کلمه مشکل دارم..با اینکه استفاده می کنم، اما هنوز باهاش کنار نیومدم..

فقط میدونم میترسم از این رابطه....

خدایا واسه اینکه گذاشتی پاک بمونم...تشکر 

×9×

دادنامه اول

حالا دیگه رسیدیم به زمان حال..

14 بهمن دفاع از پایان نامم بود..فوق العاده عالی بود..این قدر خوب بود که خود دانشگاه پیشنهاد تدریس بهم داده.. البته حرف زیاد می زنن .... درخواستمو پست کردم تا خدا چی بخواد..

بعد از دومین شکست بابا که هنوزم پس لرزه داره.... ولی شکر خدا خیلی خیلی بهتر شده ..طوری که داره بر می گرده به همون دوران خووووووووووووووووووب، من شدم دست چپ بابا، حساب بانکی، دست چک، کارای اداری، همه کارش..خب چون حقوق هم خونده بودم از زیر در رو های قانون خبر داشتم و نمیزاشتم کسی بی قانونی کنه... حتی شدم سنگ صبور بابا و مامانم...(ایشاا.. 120 ساله بشن، همیشه به دوست داشتنشون غبطه می خورم)

بعد از دفاع از پایان نامم...این قدر خسته شده بودم که فقط می خواستم تا عید استراحت کنم و به خودم برسم..اولین کاری که کردم همه ی کتابامو جمع کردم طوری که چشمم به هیچ کدومشون نخوره..  بیشتر روزا کتاب غیر درسی می خوندم و شب ها میرفتم تو نت.. گفتم که عضو یکی از جامعه های مجازی شده بودم و اونجا چند تا دوست پیدا کرده بودم..

تا اینکه یکی از همین دوستای مجازی که همشهری هم بودیم و هر شب میومد و به اومدنش عادت کرده بودم. به مدت یک هفته نیومد..دلم یه جوری شد..حس می کردم که جزیی از من شده بود.. تا این که بعد از یک هفته اومد...

نمی دونم کار درستی کردم یا نه...ولی اینگار داشت دوباره یه اتفاقی تو من رخ میداد..داشت دلم دوباره می لرزید..

ترسیدم......

نکنه اینم مثل بقیه باشه..من 3 سال از زندگیمو بدون علاقه ای به جنس مخالف و فقط با حس نفرت گذروندم..

ولی نمیشه جلوی دل رو گرفت... دیگه هر شب به اومدنش عادت کرده بودم..طوری که وقتی on میشد دلم هورییییییی میرخت.. همش به ساعت نگاه می کردم و بهش التماس که دیر بگذره..آره فکر کنم دوباره دلم داشت عشق رو جایگزین نفرت می کرد...

شب ها که من به زور همیشه تا ساعت 11 بیدار می موندم بعضی شبها تا ساعت 3و نیم بیدار بودیم و حرف می زدیم..از خودش می گفت تا اینکه من ازش راجع به این پرسیدم که تا به حال عاشق شده..دلم می خواست بگه نه..ولی جوابش آره بود... (کلی هم راجع به این قضیه داستان داریم..همش هم تقصیر منه) فقط دلم می خواد یک چیز هم بگم ..وقتی یک شب ازم پرسید کار بابات چیه.. منم مثل همیشه گفتم سرایداره..یک باره رنگ عوض کرد و من اینو حس کردم.. واسه همین این ترس اومده تو تنم..چون من نه قیافه ی آنچنانی دارم و نه تیپ آنچنانی و نه هیکل و چهره زیبا.....(ولی خدا کنه اشتباه فکر کرده باشم)

یک اتفاق خاکستری

و به یک باره ح شد مخاطب خاص شماره 3

شماره هامونو به هم دادیم تا هر وقت میایم نت به هم خبر بدیم اما دیگه پیامامون از این چیزا خارج شده بود.. واااااااااااااای من همش دلم می خواست بهش پیام بدم و حالشو بپرسم ولی صبح تا غروب میرفت سرکار و روم نمیشد مزاحم کارش بشم.. تو دلم می گفتم آخه این چه کاریه(کاش نمی گفتم که الان بیکار بشه)

اولین بار که قرار شد همدیگه رو ببینیم... اصلا استرس نداشتم.چون فقط دلم می خواست ببینم آدمی که پشت نت اینقدر مهربون و شوخ طبعه چه قیافه ای داره ..همیشه برای من ادمای شوخ لاغر اندام و ریز بودن..البته عکسشو دیده بودم و یک بینشی داشتم ولی نه تا این حد..

زمستون بود و من پالتو پوشیده بودم.. با خاله و مامانم بودم...

هی پیام میداد کجایی؟خب من چون مامانم اینا باهام بودم نمیتونستم یک جا وایسم تا بیاد ،واسه همین چند جا جامونو تغییر دادیم..و اون بنده خدا مجبور بود که هی دنبال ما بیاد

میدونی جالبش چی بود؟؟؟من گفتم جلوی یک مغازه خرازی ام..اومد و من دیدمش ..از کنارم رد شد و چون منو ندیده بود..فقط رد شد..اولین بار اونجا دیدمش ..میدونید تو دلم چی گفتم:

"اییییییییییییییش حالم بهم خورد مثل غول می مونه..چقدر چاقه..اه اه سوسوووووووووووووووووول، حالم از هر چی پسر سوسوله به هم می خوره..لباسش چقدر گشاد بود، آخه کسی کفش رسمی رو با تریپ اسپرت می پوشه؟؟؟؟

اون چون منو ندیده بود هی smsمیداد پس کجایی؟تا اون موقع صداهای همو هم نشنیده بودیم... تو دلم گفتم ولش کن جوابشو ندم و بگم من دارم میرم خونه اما دلم براش سوخت...منو مامانم تو یک مغازه لوکس فروشی بودیمو داشتیم واسه عید چند تا چیز جدید واسه دکور خونه می خریدیم... که به من گفت خب یه نشونی بده..منم گفتم پالتو سفید با چادر..که یه لحظه از مغازه لوکس فروشی اومدم بیرون ..که دیدم داره میره اونطرف پاساژ که با دستم بهش اشاره کردم که منو دید..... هر وقت می خواستم ببینمش مثل جن میرفت..لجم گرفته بود..فقط یک بار از پشت سرم رد شد، بوی عطرشو حس کردم..."وقتی اومدیم خونه خیلی دلم می خواست نظرشو راجع به من بگه..من خودم احساس کردم که ح دختر چادری و محجبه دوست نداره مثل همه ی پسرای این دوره و زمونه... و فکر کنم درست فکر کردم..اون بیشتر دوست داره دوس دخترش خوش تیپ باشه ولی تیپ من که زیر چادر دیده نمیشه..

بعدش من ازش خواستم در مورد من نظرشو بگه که می دونید چی گفت: یه ذره تپلی، دماغتم دست کمی از من نداره...وای که می خواستم موهاشو از ته بکنم..هر وقت که راجع به خودم ازش می پرسم هیچی نمیگه..چرا؟؟؟؟

این اولین دیدارمون بود..اولین بار هم که صداشو شنیدم : توی تعطیلات عید پدر بزرگم که خدا رحمتش کنه فوت کرده بود من اومده بودم تا رمان مشکی واسه حلوا بخرم که از ح خواستم همدیگرو ببینیم.. اونجا بهش زنگ زدم چون واقعا عجله داشتم..اگرچه همیشه وقتی می خوام ببینمش عجله دارم و دیره... اومد ، اینبار خوش تیپ تر اومده بود... ازتیپش بدم نیومد..ولی خوشمم نیومد(مثل اسمارتیز)

یک مدت گذشت و اواسط فروردین بعد از 3 ماه حرف زدن با هم ، من احساس کردم که به ح یک حسی دارم...این بار قضیه فرق می کرد..

ح پسری فوق العاده مهربون، قوی، ساده، آروم و صبور، زودرنج ... فقط یک چیز برای من درد داشت.. همون اوایل که حرف می زدیم به من گفت خانوادم خیلی می خوان که با فامیل ازدواج کنم...اون نفهمید که وقتی این حرفو زد من چی شدم... عیب دنیای مجازی به همینشه..کاش حس رو هم منتقل می کرد..دیگه این تو ذهن من ملکه شد که ح فقط برای من یک دوسته ..یک دوست تا وقتی که من و اون ازدواج نکردیم..خیلی درد داره که وقتی کسی رو دوست داری و فقط باید دوسش داشته باشی به هیچ چیز دیگه ای هم فکر نکنی...( به منم ثابت شده که فقط باید از فامیل زن بگیره..چون اگه غیر از این بود با دوست دختر قبلیش تموم نمیکرد...اگرچه همیشه میگه نوجوون بودم و ...از این چرت و پرت ها..که دلم نمی خواد ررجع بهش حرف بزنم )اگرچه من همیشه معتقدم دوست پسر هیچ وقت شوهر نمیشه و دوست دختر هیچ وقت زن خوبی نمیشه و هنوزم معتقدم..

البته من با ح خیلی فرق دارم..ح اهل شادی و تفریح و من اصلا از تفریح خوشم نمیاد

ح یه ذره بیش از حد لوس و بچه ننه است ولی من از 100 شاید 30 درصد لوس باشم و کلا سنگینم

من خیلی حساسم ..کوچیک ترین چیز باعث دعوامون میشه و همیشه من دعوا رو شروع میکنه ولی اون زود می بخشه.. (وقتی فکر میکنم می بینم ح این قدر خوبه که حتی واسه همه ی سو تفاهم هایی که پیش بیاد اون پا جلو میزاره)

اون خیلی الکی می خنده حتی تو بحث های جدی که منو بهم میریزه ولی به قول شهید همت ما فقرا عادت به الکی خندیدن نداریم..

ولی من از این رابطه می ترسم... تا می خوام یه ذره بیشتر دوسش داشته باشم..نمیتونم ..عقلم میاد جلو.. فقط می دونم ککه می ترسم..از همه بیشتر از خدا..من بهش قول داده بودم و زدم زیر قولم..چه تنبیه ای در انتظاره منه که خودمم خبر ندارم..؟؟؟؟؟

بعد از اون چند بار که فقط تو خیابون همدیگه رو به صورت رهگذری دیدیم.. یکبار من می خواستم برم خونه ی الف که یادش بدم چطوری باید با مایکروفرش کار کنه.. به ح گفتم که اگر شد خبرت میکنم که تو هم بیای کافی شاپ..حالا من با یک پسر اونم تو شهر به این کوچیکی ، کافی شاپ..گفتم گور بابای همه..اینبار می خوام با دلم برم جلو.. وقتی از الف خداحافظی کردم دلم داشت میومد تو دهنم..خونه ی اف که هیچی نتونستم بخورم از استرس... رفتم تو کافی شاپ هیچ کس نبود..ولی انگار واسم خیلی سنگین بود که برم یک جا بشینم منتظر یک پسر باشم.. خورد شدنمو تو خودم دیدم..سفارش آیس پکی رو دادم که شیرینی فارغ التحصیلیم بود و همیشه تو حرفاش یادم یمنداخت که یادم نره..اگرچه بستنی بهونه دیدن بود..واسه خودمم شرک کاکایئویی ..خودم میدونستم که نمیتونم بخورم..ولی ترسیدم بهم بگه خسسسسیس ..خلاصه رفتم بالا منتظر نشستم..حالا مگه می تونستم بشینم...از استرس فقط راه میرفتم..از یک طرفم می ترسیدم کسی آشنا بیاد.. اینقدرم SMSو زنگ به ح میزدم که اون بنده خدا هم تو استرس انداختم... بالاخره دو نفر از بچه های دانشگاه اومدن ولی دیگه نمیشد کاری کرد..موبایلم زنگ زد و دیدم بابامه..دلم داشت تیکه تیگه میشد..گفتم به بابا خبر دادن که من اینجام..جواب ندادم..دیدم SMS زد که برو دنبال داداش کوچیکم از مدرسه بیارش..حالا ساعت 12 و نیم از مدرسه تعطیل میشه و الان ساعت 12 و ربع و هنوز ح نیومده...

اومد.. اگرچه نمیدونم چرا اولش پایین پله ها ایستاده بود و معطل می کرد..(بعدها گفت از استرس پاهام توان اومدن نداشتن..الله اعلم)ولی چه فایده این قدر دیر اومد که فقط 10 دقیقه رو به روی هم نشستیم و من باید میرفتم دنبال داداشم و بستنی ها موند...

فردا شبش دختر خالم ن و خالم اینا اومده بود خونمون و ن اصرار میکرد که بیا بریم بیرون تا دوست پسرشو ببینه..من این دختر خالمو خیلی دوست دارم مثل دو تا خواهر می مونیم اگرچه 5 سال از من کوچیکتره.. من قبلا راجع به ح بهش گفته بودم....و خیلی دلش می خواست ح رو ببینه....

خلاصه به ح زنگ زدم و گفت من تو پاساژم..اومد از کنارم رد شد و منم دیدمش...ن گفت زنگ میزنم به دوست پسرم با ماشین بیاد و بعد با ح یعنی 4 نفری بریم کافی شاپ... من راستش زیاد پول تو کیفم نبود..فقط با پولی که من داشتم میشد 2 تا آیس پک خرید... به ن اصرار کردم گفت: ولش کن بیا بریم..به جای آیس پک یه چیز دیگه می خریم...بیا خوش باش..

بهترین شب زندگیم با ح همون شب بود..

منو ن رفتیم پشت امامزاده منتظر موندیم..تنها شبی بود که از استرس دستشوییم نگرفت .. زنگ زدم به ح که تو هم بیا اونجا..تا دوست پسر دختر خالم با ماشین بیاد دنبالمون...

ازون دور دیدم که ح اومد ..هر چی به من نزدیکتر می شد من بیشتر استرس می گرفتم... اومد جلو

منو ن کنار هم ایستاده بودیم..گفت : سلام

من گفتم: سلام خسته نباشید

گفت :خوبی؟

من گفتم :خوبم... چه عطری زدی..خیلی بوش زیاده.

اون خندید..مثل همیشه

بعد به ن گفتم زنگش بزن چرا نمیاد؟؟؟  ن داشت زنگ میزد که من رفتم پیش ح و بهش یواشکی گفتم:دوستت دارم..اولش متوجه نشد دوباره گفتم..وقتی فهمید خودشو جمع کرد و باز خندید... منم بهش گفتم تو چی؟؟ خب اون نمیتونست بگه چون روبه روی ن بود..اگرچه اولین بار بعد از این همه حرف زدن تو کافی شاپ بهم گفت که دوسم دداره...(چون معتقده اگه به کسی گفتی دوستت دارم در قبالش مسئولی) بعد یواشکی بهش گفتم اگه رفتیم کافی شاپ در مورد رابطون هیچی نگو ... متوجه نشد و مجبور شدم بهش SMSبدم..... دلم نمی خواست کسی از جزییات رابطمون چیزی بدونه...

خلاصه سوار ماشین شدیم..ولی نمیدونم چرا ح اولش خودشو جمع کرده بود..شاید سردش شده بود..آخه خیلی سرد بود..و اون یک تی شرت آستین کوتاه پوشیده بود..

خلاصه کنار هم نشستیم..چقدر خوب بود دلم نمی خواست تموم بشه...کاش زمان دیر می گذشت ...اولش همه ساکت بودن..بعد من به ح گفتم خوبی؟؟؟ سریع گفتم دوستت دارم...اون شب بالای 20 بار بهش گفتم که چقدر دوسش دارم..و واقعا الانشم دارم..دوسش دارم چون بهش اعتماد دارم..دوسش دارم چون فهمیدم ذاتش خوبه..فقط قییافش غلط اندازه... دوسش دارم چون منطقی فکر میکنه...دوسش دارم چون دوسش دارم..کنار هم نشسته بودیم ..شونه به شونه ی هم..دلم می خواست بغلش کنم ..حتی بوسشم  کنم...اما خدا دوست نداره..اونو دوست دارم ها اما خدا رو بیشتر ..و نمی خوام خدا باهام قهر کنه..چون تا به حال چند بار خدا باهام قهر کرده... یک لحظه بازوم به بازوش خورد و من گرمای تنشو حس کردم ..سریع خودمو کشیدم عقب و تو دلم مثل همیشه آیت الکرسی خوندم تا تونستم آروم بشم...اون شب وسطای راه کافی شاپ از ماشین پیاده شدیم..همشم تقصیر من بود..با این که ح گرسنش بود..اما بابام و بابای ن خونه بودن و تا اون موقع شب ما بیرون از خونه بودیم....پیاده شدیم و توی راه ن به من میگفت برو اون طرف تر بوی عط داه خفم میکنه..راست میگفت منم از بوی عطر ح بو گرفته بودم...

وقتی پیاده شدیم ن بدون مقدمه بهم گفت:فرزانه تمومش کن... دلم گرفت...اما بی خیال حرفش شدم..

خیلی دوسش دارم... اما میترسم ...

دوست داشتنم فرق داره ..اینبار عاقلانه هست..واسه همین برام شیرینه... وقتی دیر SMSمیده...وقتی میره دانشگاه یا قرائت..یا روستا  دلم می خواد پاره بشه...دلم می خواد همش خونه خودشون و تنها باشه ..اگرچه دلمم نمیاد چون اگه تنها باشه ناهار و شام نداره...هیچی منو اذیت نمیکنه ولی وقتی میگه می خوام برم روستا من آتیش می گیرم..به خودشم چند بار گفتم.. ولی این قدر مهربون و خوبه قبل از رفتنش به من میگه برم یا نه..خب ح که فقط ماله من نیست که خودخواهانه بگم نرو..منم میگم برو..ولی بعدش پشیمون میشم..

واسه امروز دیگه بسه ..دستام خسته شد از بس تایپ کردم...

الانم ح رفته روستا و هر وقت میره اونجا من نمیتونم بهش SMSبدم تا موقعی که بیاد و خودش خبرم کنه...


 

 

 

×8×

شکواییه هشتم

مخاطب خاص شماره2 یعنی ر برای من تموم شد... تو دورانی که دوسش داشتم. (تا وقتی دوسش داشتم که مثل بقیه پسرا نه عکسمو خواست و نه حرفای بد می زد .. حتی حرفای عاشقانه هاشم رسمی بود .. جتی یک بار هم حرفای س ک س ی نزد ..همش رسمی..و من اینو دوست داشتم)و تا الان کسی رو به اندازه اون دوست نداشتم..3 سال گذشته و من هنوز بهش فکر میکنم.. چون هیچ وقت نمی خوام بزرگترین غلط زندگیمو فراموش کنم..هیچ وقت... میخوام همیشه یادم باشه که دیگه تکرارش نکن..

این قدر تو اون دوران دلم گرفته بود و حرف داشتم که نمی تونستم به کسی بگم..اگرچه گوش شنوایی هم نبود ...کلا آدم تو داری هستم.. تو شهرمون یکجا هست به نام حسینیه حضرت ابوالفضل فکر کنم قبلا هم بهتون گفتم.. هر وقت دلم بگیره میرم اونجا..نمی دونم اونجا مگه چیه که واسه من مثل آبه رو آتیشه.. آروم میشم..یا اگر نتونم برم اونجا یکراست میرم سر خاک شهدای گمنام...

بالاخره - به محض جدایی و ازدواج ر ، دوست خوبم الف هم بالاخره بعد از صحبت های خودش و به پا افتادنش و صحبت های پسره بالاخره به هم رسیدن..روزی که بهم زنگ زد و گفت فرزانه روز تولدم عقد می کنیم..یادم نمیره..نمیدونستم بخندم یا گریه کنم... اشکی بود که منو اون پای تلفن می ریختیم... اون به عشقش رسید و من؟؟؟؟ خیلی خوشحال شدم که لااقل اون مثل من نشد..تو این مدتی که با ر بودم به اندازه ی سال ها پیر شدم..حالا اندازه ی یک خانوم 50 ساله تجربه کردم...

خدا همیشه یه چیز خوب به بنده هاش میده مثلا به یکی زیبایی میده..به یکی ثروت..به یکی هوش...به یکی احترام..که ما خودمون باید کشفش کنیم..خدا بزرگترین چیزی که به من داد و من واقعا ازش متشکرم یک دل محکم داده... این همه سختی کشیدیم همیشه من بودم که خانوادمو دلداری میدادم... با اینکه خودم داشتم زجر می کشیدم.. من از خدا خیلی ممنونم...اگرچه میدونم دیگه فرزانه سابق نیستم..خیلی ازش فاصله گرفتم..این قدر، پا قدم ر بد بود که من از همون سال، بیشتر وقتا نماز صبح خواب می مونم... چون میدونم حتی فکر  کردن بهش گناهه... گناه

الف الان رفته سر خونه و زندگیش، و واقعا خوشبختیشو می بینم((واسه دوستم دعا کنید که همیشه در کنار هم خوشبخت بمونن))

راستی یادم رفت بگم تو تمام این مدت مخاطب خاص شماره 1 همچنان زنگ می زد.. و من هر سال محرم ایشون رو میدیدم که همیشه ، هرجا بودم پشت سرم بود..حالم ازش به هم می خوره..

خلاصه

به محض ازدواج ر من هر روز می دیدمش..اولاش دلم میریخت ولی دیگه الان عادت کردم...اولین باری که بعد از ازدواجش دیدمش با الف رفته بودیم کارت عقدشو سفارش بدیم چون شوهرش تو بانک بود و زیاد وقت نمی کرد..البته خودش قبلا دیده بود و پسندیده بود و خواستن منم ببینم..

من و الف داشتیم می خندیدیم و با همدیگه تو پاساژ راه می رفتیم ... (تو این مدت چشمامم ضعیف شده بود و نمی تونستم دور رو با وضوح ببینم)

یک دفعه به الف گفتم: اون ر نیست؟

گفت: نه بابا خوابی؟

بهش گفتم: قشنگ ببین یا من اشتباه می کنم؟؟؟

گفت : نه خودشه.. فرزانه بیا بریم یه دور دیگه بزنیم و بر گردیم تا این عوضی بره

گفتم: نه بالاخره که چی

وااااااااااای اگه بدونید وقتی منو دید چی شد ..انگار می خواست ازم التماس کنه که ببخشمش..هیچ وقت نگاهش یادم نمیره.بعضی وقتا نمیتونی طرفتو ببخشی فقط باید فراموش کنی..هر چی که بوده..مگه میشه فراموش کرد؟؟؟؟

با دوستش جلوی در چاپخونه ایستاده بود و من از کنارش رد شدم طوری که چادرم به تنش خورد و اون فقط نگاه می کرد..الف داشت کارتی که دیده بودن رو به من نشون میداد..ولی من فقط نگاه می کردم.. حواسم به ر بود..دوباره اشک...الف که دید حالم خوب نیست به فروشنده گفت: بعدا مزاحمتون میشیم.. ر دید که من دارم گریه میکنم..ولی کاری نمی تونست بکنه..

چند بارم با خانومش دیدمش ..

زمان خیلی بد می گذشت.. ولی من خودمو درگیر درس خوندن کرده بودم..به مدت 1 سال تمام هیچ ترانه ی غمگینی گوش ندادم..فقط شاد..خیلی موثر بودد..ورزش می کردم...بازم اثر داشت... تا اینکه یک شب

من-مامان خانوم رفتی بالای چهار پایه اگه بیفتی به من ربطی نداره هاااا...بیا پایین..بیا پایین

مامانم- موبایلت داره زنگ میرنه،برو ببین کی داره زنگ میزنه؟

من-الو ..سلام م (همون دوست دانشگاهیم)

م- فرزانه الان م.ه زنگ زده میگه جواب ارشدای بدون کنکور اومده..م.ه معدلش از ما پایین تر بوده ولی قبول شده..من الان شاهرودم برو تو سایت ببین..خبرشو به منم بده..

من- نه بابا..اشتباه می کنه ..قرار نبوده که الان جوابش بیاد

م-ای بابا دروغم چیه..برو ببین..سریع

من- باشه الان خبرشو میدم

مامانم- فرزانه کی بود؟

من- م بود میگه جواب ارشدا اومده..

مامانم- خب برو ببین

مجاز

جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

بابا-چی شد؟ مامانت افتاد؟

همون موقع مامانم از بالای 4 پایه اومد پایین(9 اسفند بود و مامانم داشت خونه تکونی می کرد واسه نوروز)

مامانم- ببینم؟؟؟

من-اینا هاش..مامان قبول شدم...باورت میشه؟

بعد من مامانمو بغل کرد و فقط فشارش می دادم اون گریه می کرد و من گریه می کردم..(مامانم از همه ی قضیه من با ر خبر داشت و نگرانم بود) من هر وقت خبر خوبی بهم میدن یا حس خوبی داشته باشم هر جا که باشم باید بیام پیش مامانم و مامانمو بغل کنم..وجود خدا رو تو مامانم حس میکنم..

بعد بابام که داشت با تلفن حرف میزد .. منم رفتم یه دفعه بغلش کردم..بابام مات مونده بود و خبر نداشت ...

سریع به برادرم زنگ زدم (خواهر قربونش بره)...برادرم با خواهرم رفته بودن بیرون...(بعد با جعبه شیرینی وارد شدن) بعدش به خالم زنگ زدم ..این خالمو خیلی دوست دارم ..حکم مادری به گردنم داره..اونم خوشحال شد... بعدشم به الف ...وای چه شب خوبی بود..

اگرچه سال 89 فوق العاده بد و نحس بود اما آخرش برای من خوب تموم شد... به قول خواهرم خدا خواست غافلگیرت کنه...چون می دونست تو ، تو راه عشق خطا نکردی و این هدیه رو به پاس زحمات خودت بهت داد...

راستم می گفت من همیشه شاگرد اول بودم..فقط تو دوره کارشناسی شاگرد دوم شدم.. اونم با 2 صدم..

خلاصه کارشناسی ارشد برای من یک مسیر جدید بود .. یک زندگی جدید..یک فرصت دوباره..

ولی مشکلات بابا همچنان پا بر جا بود..با اینکه بدون ازمون وارد دانشگاه شدم ولی شهریه 2 میلیونی واسه هر ترم جای خودش بود..هیچ وقت روز ثبت ناممو یادم نمیره..مامانم اینا رفته بودن تهران خرید عید و من و بابا مونده بودیم واسه ثبت نام..روز ثبت نام بدترین روزم من بود...

ولی من چون درسم خوب بود هر ترم تخفیف می خوردم و یه ذره از شهریه کم می شد...

سال 90 رسید من فقط درس می خوندم و مخاطب شماره 1 همچنان دنبال من بود.تا حدودی مشکلات مالی بابا حل شده بود..یعنی مشکل که نمیشه گفت..این تحریم باعث شده بود که نتونن دستگاه وارد کنن و پولش بلوکه شده بود..از طرفی یکی از دوستاشم یک پول قلمبه به بابا بدهکار بود و نداشت که بده ..از طرف دیگه ضامن میلیاردی یک وام شده بود..و سند خونه و دفتر بابا رهن بانک  .....خب با اینکه ما بدهکار نبودیم ..ولی ما ضامن بودیم...مشکل مالی بابام این بود..نه اینه خودش بدهکار باشه..

تو این مدت یک نفر خیلی بهم کمک کرد که دلم می خواد ازش بگم..یه فردی به نام ا روانشناسی که برام حکم یک ناجی رو داشت..ایشاا.. هر جا که هست خدا مواظبش باشه و یک همسر خوب گیرش بیاد... یک آذری زبون مهربون و دوست داشتنی..

شروع دوباره تحصیلی برای من با دوره کارشناسی فرق می کرد..من دیگه فرزانه سابق نبودم. ...سنگدل - مغرور- متنفر از جنس مخالف ..جالبه واستون بگم خیلی ها خواستن باهام دوست بشن و من به همشون می گفتم ما سرایداریم، به یکیشون که گفتم بابام کشاورزه، می دونین چی کار کردن؟؟؟رفتن و پشت سرشونم نگاه نکردن..پسرا همینن... خوب خوبشونم چشمشون دنبال زیبایی و پوله.

حالم از همشون به هم می خورد... 

دوباره نوشتن جزوه و دادن به اینو اون..البته تو کلاس من از همه کوچیک تر بودم همه متولد 64 و 63 بودن..و جالبش اینجاست اول پسرای کلاسمون منو مسخره می کردن ولی آخر ترم مجبور می شدن از من جزوه بگیرن و منم در کمال پر رویی به هیچ کدومشون ندادم و تا ترم آخر با من لج بودن..فقط به دخترا جزوه می دادم..تا اینکه یک بار یکی از استادامون ازم خواهش کرد و بهشون دادم...یکی از پسرای کلاسمون از کارشناسی با من بود..بیچاره همیشه می ترسید ازم جزوه بگیره ..دستش خیلی کند بود و نمیتونست بنویسه.. خواهرش بهم زنگ میزد و میومد جزوه می گرفت..روز آخری بهم گفت خانوم--- همیشه ازتون می ترسیدم..دلم براش سوخت..(از نگاهش معلوم بود از من خوشش اومده ،خواهرشم سربسته بهم گفته بود، ولی واسه ی من پسرا همشون گرگ صفت ان)

ترم آخر بودم و درگیر پایان نامه که الف هم ارشد قبول شد و من دوباره خوشحاااااااااااااااااااااااااااااااال.

موضوع پایان نامه انتخاب کرده بودم و مجبور شدم به خاطرش چند بار برم تهران و قم و قزوین..همش تو اینترنت دنبال مقاله..خیلی اذیت شدم... از یک طرف فکر ر از ذهنم بیرون نمی رفت..اما اون دیگه رفته بود.. همینش باعث می شد دلم بیشتر بگیره..ولی اینقدر پایان نامم وقتمو می گرفت که خیلی کم بهش فکر می کردم..

سال 91 شد و خواهرم با اونی که دوسش داشت ازدواج کرد... (ایشاا.. خوشبخت بشن)

و من تنها تر شدم .. چون دیگه زیاد خونه نبود.. پایان نامم داشت نفسای آخرشو میزد..

تو این مدت هم عضو یک جامعه مجازی شده بودم و هر روز میرفتم، مطلبای زیادی می خوندم..تا اینکه ورق برگشت... و دوباره

آدم می تونه دوباره عاشق بشه..آدم می تونه دوباره حس نفرتشو از بین ببره...

*****یه چیزی یادم رفت بهتون بگم..الان تنها چیزی که منو آروم می کنه یک چیزه...وقتی واسه پایان نامم مجبور شدم برم کتابخونه اسم بنویسم..روی شیشه ورودی کتابخونه چند تا حدیث زده بودن..اولین حدیث این بود:

عشق پاک کفاره گناهان آدمی است..پیامبر اکرم(ص) 

وقتی این حدیث رو خوندم زندگیم بر گشت ..از این رو به اون رو شد..شدم همون فرزانه ی قبلی ..*****




×7×

شکواییه هفتم

اینجا چند روزه که باد می وزه و من عاشق باد و تند وزیدنشم.. خیلی ها باد و دوست ندارن یعنی می تونم بگم همه اینجورین و بارون رو خیلی دوست دارن..ولی من از بارون متنفرم.. وقتی بارون میاد یعنی خدا ازمون دلگیره ..یعنی دیگه نتونسته جلوی اشکاشو بگیره..ولی باد از عاشق خبر میاره می بره برای معشوق...

کجاااااااااااااابودم؟

آهان.. من مشغول درس خوندن شدم و فقط می خوندم...صبح ها با یه عالمه کتاب و جزوه می رفتم دانشگاه و وقتی کلاسم تموم می شد یک راست می اومدم خونه..با این که ترم سه بودم اما خسته شده بودم..نه می تونستم برم با دوستام بشینم تو آلاچیقای دانشگاه..و نه هیچی دیگه..(ممکن بود یکی منو ببینه و برای بابام بد بشه)

خلاصه ترم جدید بودم که متوجه شدم یکی از هم مدرسه ای هایی که توش درس می خوندیم ..هم رشته ی من قبول شده و اومده دانشگاهمون ..وقتی بهم زنگ زد خیلی خوشحال شدم..داشتم بال در میاوردم..دیگه حداقل یکی بود که مثل خودم باشه.. الف یه دختری بود مثل خودم(حساس-با ایمان-معتقد-محجبه-درسخون) از نظر سطح فرهنگی و اقتصادی هم کاملا شبیه هم بودیم...خیلی خوشحال شدم..

با اومدن الف دوباره یه جون دیگه ای گرفتم.. از روزمرگی خارج شدم... اگرچه از من دو ترم عقب تر بود ولی کلا رفت وآمدهامون به دانشگاه  با هم بود... یعنی وقتی کلاس من تموم می شد میرفتم پشت در کلاسش و منتظرش می موندم تا بیاد و بالعکس...دیگه همه وقتی منو جلوی در کلاسشون میدیدن متوجه میشدن که منتظر الف هستم..یک ربع بین کلاسامونو حرف می زدیم و دوباره می رفتیم سر کلاس... گاهی می رفتیم مسجد دانشگاه اونجا راحت تر با هم حرف می زدیم..

حالا با اومدن الف یه اتفاق دیگه ای هم افتاد..که این اتفاق برای من بزرگترین حماقت و غلط زندگیم بود..اگرچه تجربه ی خیلی خوبی برام بود اما خیلی منو بد کرد ..خیلی بدم کرد.. فاصله گرفتم از خدا....

الف عاشق بود ..یعنی 7 سال عاشق پسر عمش بود و عشقشون دو طرفه بود...واقعا دو طرفه بود..

و حالا من... اینی که می خوام براتون بگم..واسم خیلی سخته..به یاد آوردن یک غلط و اشتباه...

یک شب دختر خالم که پشتیبان کانون قلم چی بود (همون مشاوره تحصیلی)اومد خونمون ..اون شب مامانم اینا رفته بودن مشهد و همیشه هر وقت مامانم اینا خونه نبودن دختر خالم زیاد میومد پیش ما می موند..ایشون متولد 64 بود و خواهرم که هنوز ازدواج نکرده متولد 65 و منم متولد 67 خب سه تا دختر دهه ی شصت پیش هم خودتون فکر کنید که چی میشه..تا صبح می گفتیم و می خندیدم..همشم چرت و پرت و حرف این پسرو اون پسر..همون شب من فرداش امتحان میان ترم حقوق تجارت 2 داشتم که جاتون خالی خواب موندم..(اما استادش چون آشنا بود نمرشو بهم داد..) من بهشون گفتن من میرم می خوابم شما تا صبح حرف بزنید ..ولی مگه گذاشتن من بخوابم....همش حرف و خنده ..تا اینکه یکی از شاگردای پسر دختر خالم بهش زنگ زد ..واسه مشاوره ..رابطه ی دختر خالم با شاگرداش خیلی خوب بود مخصوصا پسرا.. اون موقع شاگرداش متولد 69 و 70 بودن.. خلاصه چون دختر خالم شارژ باتری گوشیش تموم شد ..من بهش گفتم بیا با شماره من باهاش حرف بزن و اوون شب خط های ایرانسل خراب شده بود(بعد از مخاطب خاص شماره 1 من خط ثابتمو 6 ماه خاموش کردم و یک ایرانسل خریدم) بعد از چند بار گرفتن بالاخره باهاش حرف زد و... صبح که دیر به دانشگاه رسیدم و از امتحان جا موندم... منم خواستم بر گردم خونه ..واسه همین زنگ زد به خواهرم اگه چیزی می خواد واسه خونه بخرم.. دیدم یک شماره هست که من اصلا نمیشناسم و چقدر هم گرفته شده..اصلا یاد دیشب نبودم...این قدر ترسیده بودم ..گفتم نکنه مخاطب خاص شماره 1 باشه؟؟؟ smsدادم و پرسیدم: ببخشید مزاحم شدم از خط من خیلی با شما تماس گرفتن ، میتونم بپرسم شما؟

بعدش دیدم این آقا sms زد و گفت خیلی ببخشیدا که من باید از شما بپرسم..یه دفعه یادم افتادم که دیشب گوشیم دست دختر خالم بوده... به هم ریختم.. سریع دختر خالم بهم زنگ زد و قضیه رو گفت و کاملا منو به اون آقا معرفی کرده بود..این بیشتر لج منو در آورد...دیدم پسره زنگ زد و عذر خواهی کرد..و از خودش گفت..منم که قاطی کرده بودم وسط حرفاش قطع کردم..اومدم خونه و با دختر خالم دعوای خیلی کوچیکی کردیم...می دونین بهم چی گفت؟؟؟"فرزانه بیا تو انتقام همه ی دخترایی که به خاطر یک پسر دلشون شکسته بگیر" گفت"این همه پسرا ما رو اذیت می کنن ..بیا تو هم اینو اذیت کن"گفت" یه مدت باهاش حرف بزن تا کنکورشو بده و بعد ولش کن" وای که این حرفاش منو داشت زجر میداد..من از مخاطب خاص شماره 1 ناراحت بودم ولی نه اونقدر که بخوام انتقامم رو از یکی دیگه بگیرم...

خلاصه قرار شد تا موقع کنکور ایشون من مشاوره بهش بدم..چون درس اونم خیلی خوب بود.و خواست منو ببینه.. اوولین بار که دیدمش یادم نمیره خواهرم و دختر خالمم بود..اونم تو خود کانون ... خواهرم گفت دیگه حق نداری به زنگاش و sms هاش جواب بدی..راستم می گفت تو خونواده ی ما هیچ پسری تا این حد سوسول نیست جز یکی از پسر خاله هام که اونم حالش واسه خودش معلومه...یک پسر غول پیکر با تریپ اسپرت و وسوسول..وای که چقدر من از این تیپ متنفرم ..من آدمی دوست دارم کت و شلواری و ساده..سنگین..لاغر و قد بلند... اون دقیقا میدونست من کی هستم و چی هستم..کجا میشینیم و کار بابام چیه و همه همه رو می دونست..خوشحال بود و پیش دوستاش کلاس میزاشت که همچین دختری رو تونسته گول بزنه...

چند ماه گذشت... و ایشون با 2 سال و 4 ماه اختلاف سنی شد مخاطب خاص شماره 2 به نام ر، وای که چه روزایی بود......

سال اول خیلی خوب بود همه چی آروم داشت پیش می رفت ..منم درس می خوندم...کافی بود بگم من اینجام ...هرجا بود میومد... هر کاری می خواستم انجام می داد... دلم نمیخواد از خاطره هام با ر بگم چون هیچ دردی رو دوا نمی کنه..و فقط من زجر میکشم..

کم کم sms های اشتباهی خطاب به من برای سحر...مهشید...مهدیه...وای که چقدر بد بوددد. ولی وقتی کسی رو دوست داری بد بودنشم نمی خوای باور کنی...ولی من چون تا به حال هزار تا پدر سوختگی دیده بودم واسم عادی بود... چه روزایی بود ... به قول شاعر یاد اون روزا بخیر که یادشون قشنگ تره..

بالاخره حرفای خوب تبدیل شد به تهمت و تهدید و ناسزا...

از این طرف الف تو دانشگاه درگیر عشقش بود و از این طرفم من..چه شبایی با الف sms بازی می کردیم و گریه... چه روزایی تو ددانشگاه سر کلاس همین جوری اشکامون میومد...چه کارایی که نکردیم..مشکل من عشق یک طرفه بود ولی مشکل الف خانواده هاشون بود که رضایت نمیدادن..من همه ی خانوادم در جریان بودن و مخالف شدددددددددددددددددددددددددددددید.. منم هیچ وقت نه از خدا خواستمش و نه جلوی خانوادم وایسادم..کلا ادم فوق العاده منطقی و عاقلی هستم..همیشه بیشتر از سنم می فهمیدم..

فقط این واسم عجیب بود..چرا من؟؟؟؟ خدا می دونست من چه جوریم... دلم می خواد تک تک لحظه های با هم بودنمون رو بگم..ولی وقتی می خوام بگم یاد زیارت عاشورایی می افتم که م دوست دانشگاهم بهم گفت که بخون... همیشه یه جایی خدا می خواد امتحانت بکنه..تو متوجه امتحان خدا نمیشی.. 

########## این بین بابا داشت یک معامله خیلی بزرگ و یک سرمایه گذاری با ریسک بالا می کرد طوری که می تونست یک آن زندگیمون تغییر اساسی بکنه و یا یک آن سقوط کنیم... بابا تو این روزا نبود همش مسافرت خارج از کشور ..وقتی هم بود من همش دانشگاه بودم و کم میدیدمش..ولی عاشقانه بابامو می پرستم..بابا درگیر کاراش بود و هر روز ما رو در جریان کاراش می گذاشت......

تا اینکه بمب   سقوط   چک   حکم جلب   بدهی   ترس   گریه  مریضی مامان   دعا  دوباره همون روزایی اومد که یک بار لمسش کرده بودیم..اما این بار خیلی بدتر خیلی خیلی بدتر... من این وسط هم درد خودم بود هم درد بابا ... ای خدا نصیب هیچ کس نکن...همش دعا میکنم خدایا اگه کسی رو بردی بالا دیگه نیارش پایین..من دانشگاه آزاد میرفتم..خواهرمم دانشگاه آزاد و برادرم دانشگاه آزاد..پول شهریه و رفت و آمد،  تو این اوضاع..چقدر درد داشت منی که همیشه دربست می گرفتم..دو ساعت صبر کنی تا تاکسی بیاد و کمتر کرایه بدی...از این طرفم ترس از اینکه مبادا یکی از دوستاتو ببینی و مجبور بشی پول اونم حساب کنی...از یک طرف مخاطب خاص شماره 2 که حتی گاهی وقتا پول شارژم نداشتم بگیرم حتی جواب sms هاشو بدم و اون چون فکر می کرد که ما هنوز همونیم و خبر نداشت براش مهم نبود...این دوران رو با هر بدبختی بود گذروندیم. خیلی واسم سخت بود..من تنها کسی هستم تو خانواده که وقتی اتفاقی واسه یکی از عزیزام میفته درد خودم یادم میره..همه ی زندگی من بابامه...حاضر بودم هر کاری کنم و ...... ########

از طرفی

2 سال تمام درگیر ر  بودم که منو فقط واسه پوووووووووووووووووووووووووول می خواست..فکر می کرد من ازون دخترایی هستم که با پول بابام واسه پسر خرج کنم..من خودم همه ی راه هایی که رفته بودو رفته بودم.....خواهرم و مادرم چقدر بهم گفتن این به در ما نمی خوره...دلم می خواد از تمامیه صفحات دفتر خاطراتم عکس بگیرم و براتون بزارم....من حتی نتونستم اتفاقای بینمونو به کسی بگم.. الف از همه ی قضیه ما اطلاع داشت ولی نه همه چیزو..همون قدری که مامانم اینا می دونستن اونم می دونست.. تمام حرفای من تو دفتر خاطراتم هست..البته اونجا هم از ترس اینکه یکی بخونه فقط خودم متوجه میشم چی نوشتم..

روزای بدی بود ..تو امتحانات ترم 5 و ترم 6 که سرنوشت ساز ترین امتحاناتم بوددددددددددددد..... میمودم تو دفتر بابام....گریه می کردم (هم واسه خودم هم واسه بابام) و می خوندم...واسه من خیلی درد داشت...فقط فاصله ی من و اون پوووول بود.... مشکل ما هم پول بود.. اون فکر می کرد ما هنوز همونیم در حالی که اینی که بود ، نبودیم ...برادرشون یه تهمت بزرگ به بابام زد که خود ر بعد ها بهم گفت....(تو این مدت مخاطب خاص شماره 1 شمارمو گیر اورده بود و اونم ول نمی کرد)

40 شب تمام زیارت عاشورا خوندن کافی بود...

این قدر مشکلات بابا زیاد شده بود که دیگه جایی برای فکر کردن به ر نبود ...من از دوران جاهلیت و از بزرگترین غلط زندگیم که بهترین دوران دانشگاه و بهترین دوران زندگیم بود فاصله گرفتم... تا اینکه یک روز یک خانومی بهم زنگ زد و خودشو س معرفی کرد و دوست دختر ر ...من همون موقع تو دانشگاه با الف بودم...داشتم دق می کردم... یک پسر تا چه حد می تونست کثیف باشه...با دل چند تا دختر بازی کرد؟؟؟؟ من خودم داغون بودم ولی با گریه هایی که س پشت تلفن می کرد من عذاب می کشیدم...س گفت ر داره عقد می کنه...اونم با یکی از دوست دختراش که به گردنش افتاده بود... رابطش با هر دختری که دوست می شد راحت بود...اما با من... جرات نمی کرد ..چون هم بابامو میشناخت و هم خودمو.... می ترسید...مثل سگ از من می ترسید..کافی بود بهش بگم میام جلو خونتون...التماس هایی بود که می کرد..یک پسر تا این حد ضعیف!!!!!!!!! خیلی خواست حتی کنارم بشینه..اما من هیچ وقت باهاش تنها نبودم...

خلاصه یک روز ساعتای 12 ظهر بود که دیگه طاقت نیاوردم و زنگش زدم ... گفت واقعیت داره و می خوام ازدواج کنم...همه چی رو بهش گفتم و گفتم من این وسط بین این همه دختر چی کاره بودم؟؟؟در کمال وقاحت تمام گفت :هیچی...همین هیچیش منو داشت داغون می کرد...تا اینکه ازم عذرخواهی کرد و گفت اگه فاصله سنیمون خوب بود تو همسر آیندم بودی..گفت این قدر خوب بودی که مطمئنم خوشبخت میشی..گفت من مجبور شدم...

من هنوزم باور نکرده بودم که می خواد ازدواج کنه..تا اینکه سه روز بعدش که ظهر با پسر خالم و دختر خالمو خواهرم و اون یکی دختر خالم نشسته بودیم و می خواستیم بریم سر خاک ...یک دفعه دوست دختر پسر خالم بهش زنگ زد و می خواست بره عقد دوستش و می خواست به پسر خالم بگه...اونم با تعجب گفت دوماد کیه و گفت.................

نگاه های سنگین مامان و دختر خاله هام و خواهرم روی من...همه با تعجب.(تو دلشون می گفتن..مگه دوسش نداشت؟؟) همه می دونستن تو دلم چی میگذره....همه رفتن سر خاک و من به بهانه ی حموم رفتن نرفتم...همون موقع داشتم مرتضی پاشایی (آهنگ یکی هست)رو گوش میدادم اشکی بود که میومد.....بی امان..............دیگه تموم شده بود ..تموم

میدونم خیلی سر بسته گفتم اما همینشم برام خیلی سخت بود...

این دومین حماقت زندگیم بود...من می دونستم اون سهم من نیست.. و اصلا هم تلاشی برای رسیدن بهش نکردم..(همه چی الکی الکی شروع شد.. حتی برای رسیدن بهش کاری نکردم)من فقط از یک چیز و اونم تهمتی بود که ر و برادرش به بابام زد ناراحتم... من از خودم تو رابطه با ر راضی بودم..چون هیچ کار اشتباهی نکردم که الان عذاب وجدان بگیرم..فقط از یه چیز دلخورم...چرا من انتخاب شده بودم واسه این امتحان تلخ؟؟؟؟؟