شکواییه هشتممخاطب خاص شماره2 یعنی ر برای من تموم شد... تو دورانی که دوسش داشتم. (تا وقتی دوسش داشتم که مثل بقیه پسرا نه عکسمو خواست و نه حرفای بد می زد .. حتی حرفای عاشقانه هاشم رسمی بود .. جتی یک بار هم حرفای س ک س ی نزد ..همش رسمی..و من اینو دوست داشتم)و تا الان کسی رو به اندازه اون دوست نداشتم..3 سال گذشته و من هنوز بهش فکر میکنم.. چون هیچ وقت نمی خوام بزرگترین غلط زندگیمو فراموش کنم..هیچ وقت... میخوام همیشه یادم باشه که دیگه تکرارش نکن..
این قدر تو اون دوران دلم گرفته بود و حرف داشتم که نمی تونستم به کسی بگم..اگرچه گوش شنوایی هم نبود ...کلا آدم تو داری هستم.. تو شهرمون یکجا هست به نام حسینیه حضرت ابوالفضل فکر کنم قبلا هم بهتون گفتم.. هر وقت دلم بگیره میرم اونجا..نمی دونم اونجا مگه چیه که واسه من مثل آبه رو آتیشه.. آروم میشم..یا اگر نتونم برم اونجا یکراست میرم سر خاک شهدای گمنام...
بالاخره - به محض جدایی و ازدواج ر ، دوست خوبم الف هم بالاخره بعد از صحبت های خودش و به پا افتادنش و صحبت های پسره بالاخره به هم رسیدن..روزی که بهم زنگ زد و گفت فرزانه روز تولدم عقد می کنیم..یادم نمیره..نمیدونستم بخندم یا گریه کنم... اشکی بود که منو اون پای تلفن می ریختیم... اون به عشقش رسید و من؟؟؟؟ خیلی خوشحال شدم که لااقل اون مثل من نشد..تو این مدتی که با ر بودم به اندازه ی سال ها پیر شدم..حالا اندازه ی یک خانوم 50 ساله تجربه کردم...
خدا همیشه یه چیز خوب به بنده هاش میده مثلا به یکی زیبایی میده..به یکی ثروت..به یکی هوش...به یکی احترام..که ما خودمون باید کشفش کنیم..خدا بزرگترین چیزی که به من داد و من واقعا ازش متشکرم یک دل محکم داده... این همه سختی کشیدیم همیشه من بودم که خانوادمو دلداری میدادم... با اینکه خودم داشتم زجر می کشیدم.. من از خدا خیلی ممنونم...اگرچه میدونم دیگه فرزانه سابق نیستم..خیلی ازش فاصله گرفتم..این قدر، پا قدم ر بد بود که من از همون سال، بیشتر وقتا نماز صبح خواب می مونم... چون میدونم حتی فکر کردن بهش گناهه... گناه
الف الان رفته سر خونه و زندگیش، و واقعا خوشبختیشو می بینم((واسه دوستم دعا کنید که همیشه در کنار هم خوشبخت بمونن))
راستی یادم رفت بگم تو تمام این مدت مخاطب خاص شماره 1 همچنان زنگ می زد.. و من هر سال محرم ایشون رو میدیدم که همیشه ، هرجا بودم پشت سرم بود..حالم ازش به هم می خوره..
خلاصه
به محض ازدواج ر من هر روز می دیدمش..اولاش دلم میریخت ولی دیگه الان عادت کردم...اولین باری که بعد از ازدواجش دیدمش با الف رفته بودیم کارت عقدشو سفارش بدیم چون شوهرش تو بانک بود و زیاد وقت نمی کرد..البته خودش قبلا دیده بود و پسندیده بود و خواستن منم ببینم..
من و الف داشتیم می خندیدیم و با همدیگه تو پاساژ راه می رفتیم ... (تو این مدت چشمامم ضعیف شده بود و نمی تونستم دور رو با وضوح ببینم)
یک دفعه به الف گفتم: اون ر نیست؟
گفت: نه بابا خوابی؟
بهش گفتم: قشنگ ببین یا من اشتباه می کنم؟؟؟
گفت : نه خودشه.. فرزانه بیا بریم یه دور دیگه بزنیم و بر گردیم تا این عوضی بره
گفتم: نه بالاخره که چی
وااااااااااای اگه بدونید وقتی منو دید چی شد ..انگار می خواست ازم التماس کنه که ببخشمش..هیچ وقت نگاهش یادم نمیره.بعضی وقتا نمیتونی طرفتو ببخشی فقط باید فراموش کنی..هر چی که بوده..مگه میشه فراموش کرد؟؟؟؟
با دوستش جلوی در چاپخونه ایستاده بود و من از کنارش رد شدم طوری که چادرم به تنش خورد و اون فقط نگاه می کرد..الف داشت کارتی که دیده بودن رو به من نشون میداد..ولی من فقط نگاه می کردم.. حواسم به ر بود..دوباره اشک...الف که دید حالم خوب نیست به فروشنده گفت: بعدا مزاحمتون میشیم.. ر دید که من دارم گریه میکنم..ولی کاری نمی تونست بکنه..
چند بارم با خانومش دیدمش ..
زمان خیلی بد می گذشت.. ولی من خودمو درگیر درس خوندن کرده بودم..به مدت 1 سال تمام هیچ ترانه ی غمگینی گوش ندادم..فقط شاد..خیلی موثر بودد..ورزش می کردم...بازم اثر داشت... تا اینکه یک شب
من-مامان خانوم رفتی بالای چهار پایه اگه بیفتی به من ربطی نداره هاااا...بیا پایین..بیا پایین
مامانم- موبایلت داره زنگ میرنه،برو ببین کی داره زنگ میزنه؟
من-الو ..سلام م (همون دوست دانشگاهیم)
م- فرزانه الان م.ه زنگ زده میگه جواب ارشدای بدون کنکور اومده..م.ه معدلش از ما پایین تر بوده ولی قبول شده..من الان شاهرودم برو تو سایت ببین..خبرشو به منم بده..
من- نه بابا..اشتباه می کنه ..قرار نبوده که الان جوابش بیاد
م-ای بابا دروغم چیه..برو ببین..سریع
من- باشه الان خبرشو میدم
مامانم- فرزانه کی بود؟
من- م بود میگه جواب ارشدا اومده..
مامانم- خب برو ببین
مجاز
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
بابا-چی شد؟ مامانت افتاد؟
همون موقع مامانم از بالای 4 پایه اومد پایین(9 اسفند بود و مامانم داشت خونه تکونی می کرد واسه نوروز)
مامانم- ببینم؟؟؟
من-اینا هاش..مامان قبول شدم...باورت میشه؟
بعد من مامانمو بغل کرد و فقط فشارش می دادم اون گریه می کرد و من گریه می کردم..(مامانم از همه ی قضیه من با ر خبر داشت و نگرانم بود) من هر وقت خبر خوبی بهم میدن یا حس خوبی داشته باشم هر جا که باشم باید بیام پیش مامانم و مامانمو بغل کنم..وجود خدا رو تو مامانم حس میکنم..
بعد بابام که داشت با تلفن حرف میزد .. منم رفتم یه دفعه بغلش کردم..بابام مات مونده بود و خبر نداشت ...
سریع به برادرم زنگ زدم (خواهر قربونش بره)...برادرم با خواهرم رفته بودن بیرون...(بعد با جعبه شیرینی وارد شدن) بعدش به خالم زنگ زدم ..این خالمو خیلی دوست دارم ..حکم مادری به گردنم داره..اونم خوشحال شد... بعدشم به الف ...وای چه شب خوبی بود..
اگرچه سال 89 فوق العاده بد و نحس بود اما آخرش برای من خوب تموم شد... به قول خواهرم خدا خواست غافلگیرت کنه...چون می دونست تو ، تو راه عشق خطا نکردی و این هدیه رو به پاس زحمات خودت بهت داد...
راستم می گفت من همیشه شاگرد اول بودم..فقط تو دوره کارشناسی شاگرد دوم شدم.. اونم با 2 صدم..
خلاصه کارشناسی ارشد برای من یک مسیر جدید بود .. یک زندگی جدید..یک فرصت دوباره..
ولی مشکلات بابا همچنان پا بر جا بود..با اینکه بدون ازمون وارد دانشگاه شدم ولی شهریه 2 میلیونی واسه هر ترم جای خودش بود..هیچ وقت روز ثبت ناممو یادم نمیره..مامانم اینا رفته بودن تهران خرید عید و من و بابا مونده بودیم واسه ثبت نام..روز ثبت نام بدترین روزم من بود...
ولی من چون درسم خوب بود هر ترم تخفیف می خوردم و یه ذره از شهریه کم می شد...
سال 90 رسید من فقط درس می خوندم و مخاطب شماره 1 همچنان دنبال من بود.تا حدودی مشکلات مالی بابا حل شده بود..یعنی مشکل که نمیشه گفت..این تحریم باعث شده بود که نتونن دستگاه وارد کنن و پولش بلوکه شده بود..از طرفی یکی از دوستاشم یک پول قلمبه به بابا بدهکار بود و نداشت که بده ..از طرف دیگه ضامن میلیاردی یک وام شده بود..و سند خونه و دفتر بابا رهن بانک .....خب با اینکه ما بدهکار نبودیم ..ولی ما ضامن بودیم...مشکل مالی بابام این بود..نه اینه خودش بدهکار باشه..
تو این مدت یک نفر خیلی بهم کمک کرد که دلم می خواد ازش بگم..یه فردی به نام ا روانشناسی که برام حکم یک ناجی رو داشت..ایشاا.. هر جا که هست خدا مواظبش باشه و یک همسر خوب گیرش بیاد... یک آذری زبون مهربون و دوست داشتنی..
شروع دوباره تحصیلی برای من با دوره کارشناسی فرق می کرد..من دیگه فرزانه سابق نبودم. ...سنگدل - مغرور- متنفر از جنس مخالف ..جالبه واستون بگم خیلی ها خواستن باهام دوست بشن و من به همشون می گفتم ما سرایداریم، به یکیشون که گفتم بابام کشاورزه، می دونین چی کار کردن؟؟؟رفتن و پشت سرشونم نگاه نکردن..پسرا همینن... خوب خوبشونم چشمشون دنبال زیبایی و پوله.
حالم از همشون به هم می خورد...
دوباره نوشتن جزوه و دادن به اینو اون..البته تو کلاس من از همه کوچیک تر بودم همه متولد 64 و 63 بودن..و جالبش اینجاست اول پسرای کلاسمون منو مسخره می کردن ولی آخر ترم مجبور می شدن از من جزوه بگیرن و منم در کمال پر رویی به هیچ کدومشون ندادم و تا ترم آخر با من لج بودن..فقط به دخترا جزوه می دادم..تا اینکه یک بار یکی از استادامون ازم خواهش کرد و بهشون دادم...یکی از پسرای کلاسمون از کارشناسی با من بود..بیچاره همیشه می ترسید ازم جزوه بگیره ..دستش خیلی کند بود و نمیتونست بنویسه.. خواهرش بهم زنگ میزد و میومد جزوه می گرفت..روز آخری بهم گفت خانوم--- همیشه ازتون می ترسیدم..دلم براش سوخت..(از نگاهش معلوم بود از من خوشش اومده ،خواهرشم سربسته بهم گفته بود، ولی واسه ی من پسرا همشون گرگ صفت ان)
ترم آخر بودم و درگیر پایان نامه که الف هم ارشد قبول شد و من دوباره خوشحاااااااااااااااااااااااااااااااال.
موضوع پایان نامه انتخاب کرده بودم و مجبور شدم به خاطرش چند بار برم تهران و قم و قزوین..همش تو اینترنت دنبال مقاله..خیلی اذیت شدم... از یک طرف فکر ر از ذهنم بیرون نمی رفت..اما اون دیگه رفته بود.. همینش باعث می شد دلم بیشتر بگیره..ولی اینقدر پایان نامم وقتمو می گرفت که خیلی کم بهش فکر می کردم..
سال 91 شد و خواهرم با اونی که دوسش داشت ازدواج کرد... (ایشاا.. خوشبخت بشن)
و من تنها تر شدم .. چون دیگه زیاد خونه نبود.. پایان نامم داشت نفسای آخرشو میزد..
تو این مدت هم عضو یک جامعه مجازی شده بودم و هر روز میرفتم، مطلبای زیادی می خوندم..تا اینکه ورق برگشت... و دوباره
آدم می تونه دوباره عاشق بشه..آدم می تونه دوباره حس نفرتشو از بین ببره...
*****یه چیزی یادم رفت بهتون بگم..الان تنها چیزی که منو آروم می کنه یک چیزه...وقتی واسه پایان نامم مجبور شدم برم کتابخونه اسم بنویسم..روی شیشه ورودی کتابخونه چند تا حدیث زده بودن..اولین حدیث این بود:
عشق پاک کفاره گناهان آدمی است..پیامبر اکرم(ص)
وقتی این حدیث رو خوندم زندگیم بر گشت ..از این رو به اون رو شد..شدم همون فرزانه ی قبلی ..*****