شکواییه چهاردهم

امشب شب آرزوهاست.. خدا چقدر روزا رو قشنگ مرتب کرده..بهش حسوووووودی میکنم..مفاتیح رو که خوندم فقط یک نماز 12 رکعتی بین نماز مغرب و عشا داره..یادم میاد پارسال هم با خواهرم نشستیم و خوندیم..اما به نظرم قبول نمیشه..آخه نمازی قبول میشه که با توجه خونده بشه ولی ما وقتی نماز میخونیم ..مخصوصا خودم..اتاقم رو به روی تلویزیون و صداش بلند و شبکه ی پویا...نمیشه هم واسه یه لحظه خاموشش کرد.. مامانم و بابام هرچند دقیقه یک بار میان تو اتاقم ..انگار هر چی که گم میشه تو اتاق من باید پیدا بشه..واسه همین من حواسم بیشتر به اطرافم جلب میشه تا خود نماز..ولی یادمه تو دوران دبیرستان که از نماز بی توجه رنج می بردم یه خانومی اومده بود مدرسمون و واسمون حرفای قشنگ قشنگ میزد..طوری که حتی یه لحظه مثل فیلم فرار از زندان نمیتونستم نگاه از صورتش بر دارم..(هر جا که هست خدا حفظش کنه)ایشون می گفت وقتی داری نماز می خونی به معنیش فکر کن..من خداییش اصلا نمیتونم به معنیش فکر کنم..دیگه تکراری شده بود.. بهم گفت کدوم ائمه رو بیشتر دوست داری؟؟؟منم گفتم همشونو ولی امام رضا و امام حسین رو بیشتر از همه ...گفت: فکر کن امام رضا جلوت نشسته و داره به نمازت نمره میده..اونوقت چقدر قشنگ نمازتو می خونی، بدون غلط...واقعا راست گفت..

دارم بعد از مدتی دوری از خدا، بر می گردم..حسشو دوست دارم..پاک بودن..همون جوری باشی که خدا دوست داره..فقط امیدوارم منو ببخشه..امشب بهانه ی خوبیه واسه نزدیک شدن... تو دلم احساس تو خالی ای دارم..انگار خیلی تنهام..انگار همه ی دنیا شدن صدام حسین.. همش تو سرم صدای بمب و انفجاره... فکر میکنم زلزله می خواد بیاد... هر کدوم که از اعضای خانوادم که بیرون میرن فکر میکنم می خوان تصادف کنن...تنها چیزی که منو آروم میکنه آیت الکرسیه..واقعا آروم میشم.. شاید روزی 20 بار بخونمش...

صبح باید میرفتم مصاحبه واسه کارم... منو الف با همدیگه رفتیم..گفتن که واسه مرحله دومش باید هفته آخر خرداد بریم تهران..تهران برام مثل جهنم می مونه..عذاب آوره..هر وقتم که رفتم تهران و اومدم یک هفته مریض شدم..ولی چاره چیه باید رفت.. خلاصه اولش که رفتیم هنوز خبری نبود و کسی نیومده بود..کم کم شدیم 6 نفر..انگار واسه امروز فقط 6 نفر مصاحبه داشتن... اولش هیچ استرسی نداشتم ..فکر میکردم خیلی چیز طبیعیه..ولی وقتی الف واسه اولین نفر رفت داخل اتاق و اومد..دیدم نه...انگار قضیه جدی هست.. استرسم شروع شد..از پاهام شروع شد تا به دستام برسه..ل ر ز ش ... تولید آدرنالین...خلاصه نوبت من شد..رفتم داخل ..یک آقا پسر جوونی بود که شاید 4 سال از من بزرگتر به نظر می رسید..فکر می کرد خیلی می دونه و آدم مغروری به نظر می رسید..اولین سوالش این بود راجع به خودت 30 ثانیه حرف بزن..(من راجع به همه چی گفتم..گفتم که دلم می خواد نویسنده بشم.. دلم می خواد به آرزوم زودتر برسم..مخصوصا این روزا که می بینم و نمی تونم چیزی بگم)و بعد سوالات درسی و غیره..من این قدر سلیس و روان حرف میزدم که دلش نمی خواست تموم بشه.. هی می خواست نظرشو به من بقبولونه..ولی من زیر بار نرفتم.. آخرش هم دلم طاقت نیاورد و بهش گفتم:فکر می کنید خیلی می دونید؟ بنده خدا یکه خورد... دیگه چیزی نگفت.. 10 تا ورقه و تست هوش بهم داد و گفت جواب بده..همشم میومد پیشم و حرفای چرت و پرت میزد..

این قدر تند رو و خشن شدم که فکر نکنم بتونم تو این کار موفق بشم..بچه ها رو دوست دارم اما میترسم اذیتشون کنم.

راجع به بعدش نمی خوام حرف بزنم... 

راستی دارم یه کتاب دیگه می خونم به اسم: خروس تاج دار است.. تا اینجاش که قشنگ بود..کتابش راجع به زمان انقلاب و نظام پهلوی و ظلم و فاصله طبقاتیه..

امروز سه تا کتاب دیگه هم گرفتم..اما اینا رمان نیستن..راجع به کودکان و طرز برخورد با بچه هاست...

امشب می خوام فقط برای دیگران دعا کنم... فقط برای دیگران ..و اصلا واسه خودم حرفی نمیزنم..شاید خدا تو رودربایستی قرار گرفت..