×21×
شکواییه شانزدهم
خودکشی!!!!
به بهانه خودکشی یکی از دوستان می خوام در مورد این عمل زرشکی حرف بزنم..به نظر من عملیست بسیار سخت ...اگرچه برای بعضی ها بسیار راحت.. جرات فراوان و قدرت بسیار میخواد.. کسانی که اصولا خدا ترس باشند کمتر به این پدیده نگاه می کنن..واسه خودم خیلی سواله..چرا ما نمیتونیم خودمون ..خودمونو تموم کنیم..مگه واسه به دنیا اومدنمون خدا ازمون اجازه گرفته که ما واسه مردنمون باید ازش اجازه بگیریم که اجازه هم نمیده..اگه خودش درد رو داده پس چرا درمونشو دیر بهمون میرسه که بشه نوش دارو بعد از مرگ سهراب؟؟؟ مگه همه ی اونایی که خودکشی می کنن دلشون می خواد بمیرن ..نخیر اونا هم دلشون می خواد زندگی کنن ولی دیگه به جایی رسیدن که خدا دیگه نگاهشون نمی کنه..وقتی هم خدا نگاهشون نکنه اونا هم میترسن..
خودکشی ابزار زیادی داره..مثلا
حلقه آویز کردن
رگ دست رو زدن
قرص خوردن
از بالای بلندی پرتاپ شدن
خودسوزی
گاز گرفتگی
و هزار راه دیگه...
من خودم یه مدت خیلی تو نخش بودم..نه اینکه واسه عشق یا مشکلات این کارو کنم..چون کتابای مدیتیشن می خوندم.خواستم امتحان کنم و یک لحظه خروج روح از بدنمو ببینم..
نمیدونم بعضی ها واسه چی دست به این کار می زنن..تو قانون در این مورد مجازاتی نیومده..تا اونجایی که من میدونم ..مگر اینکه یکی اجبار و اکراه به این کار بکنه..
در مورد عشق هم باید بگم..عشق این قدر پاکه که هیچ آلودگی رو تو خودش جا نمیده.. اینکه بخوای به خاطر از دست دادن کسی دست به این کار بزنی به نظر من دیووووانگی محضه.. همیشه میگن عشق نرسیدنش قشنگه ..منم معتقد به همینم..الان که دیگه عشقی نیست..اصلا وجود نداره..اگه داشت چرا آوازش مثل لیلی و مجنون نیست؟؟؟؟ همش هوس شده..نه دخترا ارزششو دارن و نه پسرا...من به این تجربه رسیدم که هیچ وقت واسه کسی صد درصد نباش..هیچ کس ارزش وفا رو نداره..
در تجربیاتم از عشق خودم و دوستانم باید بگم..پسرا تا وقتی از زبونت نشنیدن که دوسشون داری..دنبالتن و حتی حاضرن کف پاتو بلیسن..دقیقا تا موقعی که دست نیافتنی باشی..مثلا آشنایی تو چت که زمان زیادی میبره تا اعتمادا جلب بشه ..به قول استاد حبشی که میومدن دانشگاهوم صحبت میکردن ایشون می فرمودن: اول پسره به دختره شماره میده و یا بالعکس..تو این زمونه که دخترا دارن پیشقدم میشن..بعدش زنگ و تماس و حرفای قشنگ قشنگو..تا اینکه قرار ملاقات میزارن..رفته رفته این قرار ملاقاتا زیاد میشه.از دور میشه ، نزدیک..کم کم کنار هم میشینن. کم کم دختره و پسرا با هم شوخی می کنن و به هم دست می زنن و کم کم میرن خونه همدیگه و الی خالدون ...خلاصه تا وقتی از زبونت همچین چیزی رو بشنون.. دیگه تموم ..اون وقت ماییم که دنبالشون می دوییم..حتی دیگه زنگمونم نمیزنن که مبادا پول موبایلشون زیاد بشه... اگه بهمون زنگ بزنن حاضریم بریم تو بیقوله تا بتونیم جوابشونو بدیم ولی اونا...دقیقا همه ی دوستام همینو میگن..اگه کسی بگه این نیست دروغ میگه..چون این قدر وابسته شده که بدی ها رو نمیبینه.. پس عشق قشنگیش تو کتاباس..خودکشی هم کار آدمای ضعیفه...
بی خیال
این چند روزم مثل همیشه گذشت..ولی یه چیزی ذهنمو درگیر کرده..راست میگن که تاریخ بر می گرده..اینو خیلی قبول دارم...روزایی که درگیر مخاطب شماره 2 بودم..و هر کسی جلوی پام سنگ مینداخت دارم به وضوح بدبختیشونو می بینم.اون وقتا چون درگیر ر بودم و غم از دست دادنش تحملو ازم گرفته بود..دوستم همیشه می گفت فرزانه صبر کن حکمت خدا رو الان متوجه نمیشی باید صبر کنی..الان که 3 سال میگذره دام خیلی چیزا رو می فهمم..برادر ر که تهمت بزرگی بهمون زد و باعث جداییمون شد..الان باید واسه کارش به پای بابام بیفته..منم همه چی رو رفتم به بابام گفتم تا چشمامو خوب باز کنه.. ای خداااااااااااااااااا به بزرگیت شکر.. خداایا شکرت..
به کسی بدی کنی همین دنیا عذابشو میکشی..