×7×
اینجا چند روزه که باد می وزه و من عاشق باد و تند وزیدنشم.. خیلی ها باد و دوست ندارن یعنی می تونم بگم همه اینجورین و بارون رو خیلی دوست دارن..ولی من از بارون متنفرم.. وقتی بارون میاد یعنی خدا ازمون دلگیره ..یعنی دیگه نتونسته جلوی اشکاشو بگیره..ولی باد از عاشق خبر میاره می بره برای معشوق...
کجاااااااااااااابودم؟
آهان.. من مشغول درس خوندن شدم و فقط می خوندم...صبح ها با یه عالمه کتاب و جزوه می رفتم دانشگاه و وقتی کلاسم تموم می شد یک راست می اومدم خونه..با این که ترم سه بودم اما خسته شده بودم..نه می تونستم برم با دوستام بشینم تو آلاچیقای دانشگاه..و نه هیچی دیگه..(ممکن بود یکی منو ببینه و برای بابام بد بشه)
خلاصه ترم جدید بودم که متوجه شدم یکی از هم مدرسه ای هایی که توش درس می خوندیم ..هم رشته ی من قبول شده و اومده دانشگاهمون ..وقتی بهم زنگ زد خیلی خوشحال شدم..داشتم بال در میاوردم..دیگه حداقل یکی بود که مثل خودم باشه.. الف یه دختری بود مثل خودم(حساس-با ایمان-معتقد-محجبه-درسخون) از نظر سطح فرهنگی و اقتصادی هم کاملا شبیه هم بودیم...خیلی خوشحال شدم..
با اومدن الف دوباره یه جون دیگه ای گرفتم.. از روزمرگی خارج شدم... اگرچه از من دو ترم عقب تر بود ولی کلا رفت وآمدهامون به دانشگاه با هم بود... یعنی وقتی کلاس من تموم می شد میرفتم پشت در کلاسش و منتظرش می موندم تا بیاد و بالعکس...دیگه همه وقتی منو جلوی در کلاسشون میدیدن متوجه میشدن که منتظر الف هستم..یک ربع بین کلاسامونو حرف می زدیم و دوباره می رفتیم سر کلاس... گاهی می رفتیم مسجد دانشگاه اونجا راحت تر با هم حرف می زدیم..
حالا با اومدن الف یه اتفاق دیگه ای هم افتاد..که این اتفاق برای من بزرگترین حماقت و غلط زندگیم بود..اگرچه تجربه ی خیلی خوبی برام بود اما خیلی منو بد کرد ..خیلی بدم کرد.. فاصله گرفتم از خدا....
الف عاشق بود ..یعنی 7 سال عاشق پسر عمش بود و عشقشون دو طرفه بود...واقعا دو طرفه بود..
و حالا من... اینی که می خوام براتون بگم..واسم خیلی سخته..به یاد آوردن یک غلط و اشتباه...
یک شب دختر خالم که پشتیبان کانون قلم چی بود (همون مشاوره تحصیلی)اومد خونمون ..اون شب مامانم اینا رفته بودن مشهد و همیشه هر وقت مامانم اینا خونه نبودن دختر خالم زیاد میومد پیش ما می موند..ایشون متولد 64 بود و خواهرم که هنوز ازدواج نکرده متولد 65 و منم متولد 67 خب سه تا دختر دهه ی شصت پیش هم خودتون فکر کنید که چی میشه..تا صبح می گفتیم و می خندیدم..همشم چرت و پرت و حرف این پسرو اون پسر..همون شب من فرداش امتحان میان ترم حقوق تجارت 2 داشتم که جاتون خالی خواب موندم..(اما استادش چون آشنا بود نمرشو بهم داد..) من بهشون گفتن من میرم می خوابم شما تا صبح حرف بزنید ..ولی مگه گذاشتن من بخوابم....همش حرف و خنده ..تا اینکه یکی از شاگردای پسر دختر خالم بهش زنگ زد ..واسه مشاوره ..رابطه ی دختر خالم با شاگرداش خیلی خوب بود مخصوصا پسرا.. اون موقع شاگرداش متولد 69 و 70 بودن.. خلاصه چون دختر خالم شارژ باتری گوشیش تموم شد ..من بهش گفتم بیا با شماره من باهاش حرف بزن و اوون شب خط های ایرانسل خراب شده بود(بعد از مخاطب خاص شماره 1 من خط ثابتمو 6 ماه خاموش کردم و یک ایرانسل خریدم) بعد از چند بار گرفتن بالاخره باهاش حرف زد و... صبح که دیر به دانشگاه رسیدم و از امتحان جا موندم... منم خواستم بر گردم خونه ..واسه همین زنگ زد به خواهرم اگه چیزی می خواد واسه خونه بخرم.. دیدم یک شماره هست که من اصلا نمیشناسم و چقدر هم گرفته شده..اصلا یاد دیشب نبودم...این قدر ترسیده بودم ..گفتم نکنه مخاطب خاص شماره 1 باشه؟؟؟ smsدادم و پرسیدم: ببخشید مزاحم شدم از خط من خیلی با شما تماس گرفتن ، میتونم بپرسم شما؟
بعدش دیدم این آقا sms زد و گفت خیلی ببخشیدا که من باید از شما بپرسم..یه دفعه یادم افتادم که دیشب گوشیم دست دختر خالم بوده... به هم ریختم.. سریع دختر خالم بهم زنگ زد و قضیه رو گفت و کاملا منو به اون آقا معرفی کرده بود..این بیشتر لج منو در آورد...دیدم پسره زنگ زد و عذر خواهی کرد..و از خودش گفت..منم که قاطی کرده بودم وسط حرفاش قطع کردم..اومدم خونه و با دختر خالم دعوای خیلی کوچیکی کردیم...می دونین بهم چی گفت؟؟؟"فرزانه بیا تو انتقام همه ی دخترایی که به خاطر یک پسر دلشون شکسته بگیر" گفت"این همه پسرا ما رو اذیت می کنن ..بیا تو هم اینو اذیت کن"گفت" یه مدت باهاش حرف بزن تا کنکورشو بده و بعد ولش کن" وای که این حرفاش منو داشت زجر میداد..من از مخاطب خاص شماره 1 ناراحت بودم ولی نه اونقدر که بخوام انتقامم رو از یکی دیگه بگیرم...
خلاصه قرار شد تا موقع کنکور ایشون من مشاوره بهش بدم..چون درس اونم خیلی خوب بود.و خواست منو ببینه.. اوولین بار که دیدمش یادم نمیره خواهرم و دختر خالمم بود..اونم تو خود کانون ... خواهرم گفت دیگه حق نداری به زنگاش و sms هاش جواب بدی..راستم می گفت تو خونواده ی ما هیچ پسری تا این حد سوسول نیست جز یکی از پسر خاله هام که اونم حالش واسه خودش معلومه...یک پسر غول پیکر با تریپ اسپرت و وسوسول..وای که چقدر من از این تیپ متنفرم ..من آدمی دوست دارم کت و شلواری و ساده..سنگین..لاغر و قد بلند... اون دقیقا میدونست من کی هستم و چی هستم..کجا میشینیم و کار بابام چیه و همه همه رو می دونست..خوشحال بود و پیش دوستاش کلاس میزاشت که همچین دختری رو تونسته گول بزنه...
چند ماه گذشت... و ایشون با 2 سال و 4 ماه اختلاف سنی شد مخاطب خاص شماره 2 به نام ر، وای که چه روزایی بود......
سال اول خیلی خوب بود همه چی آروم داشت پیش می رفت ..منم درس می خوندم...کافی بود بگم من اینجام ...هرجا بود میومد... هر کاری می خواستم انجام می داد... دلم نمیخواد از خاطره هام با ر بگم چون هیچ دردی رو دوا نمی کنه..و فقط من زجر میکشم..
کم کم sms های اشتباهی خطاب به من برای سحر...مهشید...مهدیه...وای که چقدر بد بوددد. ولی وقتی کسی رو دوست داری بد بودنشم نمی خوای باور کنی...ولی من چون تا به حال هزار تا پدر سوختگی دیده بودم واسم عادی بود... چه روزایی بود ... به قول شاعر یاد اون روزا بخیر که یادشون قشنگ تره..
بالاخره حرفای خوب تبدیل شد به تهمت و تهدید و ناسزا...
از این طرف الف تو دانشگاه درگیر عشقش بود و از این طرفم من..چه شبایی با الف sms بازی می کردیم و گریه... چه روزایی تو ددانشگاه سر کلاس همین جوری اشکامون میومد...چه کارایی که نکردیم..مشکل من عشق یک طرفه بود ولی مشکل الف خانواده هاشون بود که رضایت نمیدادن..من همه ی خانوادم در جریان بودن و مخالف شدددددددددددددددددددددددددددددید.. منم هیچ وقت نه از خدا خواستمش و نه جلوی خانوادم وایسادم..کلا ادم فوق العاده منطقی و عاقلی هستم..همیشه بیشتر از سنم می فهمیدم..
فقط این واسم عجیب بود..چرا من؟؟؟؟ خدا می دونست من چه جوریم... دلم می خواد تک تک لحظه های با هم بودنمون رو بگم..ولی وقتی می خوام بگم یاد زیارت عاشورایی می افتم که م دوست دانشگاهم بهم گفت که بخون... همیشه یه جایی خدا می خواد امتحانت بکنه..تو متوجه امتحان خدا نمیشی..
########## این بین بابا داشت یک معامله خیلی بزرگ و یک سرمایه گذاری با ریسک بالا می کرد طوری که می تونست یک آن زندگیمون تغییر اساسی بکنه و یا یک آن سقوط کنیم... بابا تو این روزا نبود همش مسافرت خارج از کشور ..وقتی هم بود من همش دانشگاه بودم و کم میدیدمش..ولی عاشقانه بابامو می پرستم..بابا درگیر کاراش بود و هر روز ما رو در جریان کاراش می گذاشت......
تا اینکه بمب سقوط چک حکم جلب بدهی ترس گریه مریضی مامان دعا دوباره همون روزایی اومد که یک بار لمسش کرده بودیم..اما این بار خیلی بدتر خیلی خیلی بدتر... من این وسط هم درد خودم بود هم درد بابا ... ای خدا نصیب هیچ کس نکن...همش دعا میکنم خدایا اگه کسی رو بردی بالا دیگه نیارش پایین..من دانشگاه آزاد میرفتم..خواهرمم دانشگاه آزاد و برادرم دانشگاه آزاد..پول شهریه و رفت و آمد، تو این اوضاع..چقدر درد داشت منی که همیشه دربست می گرفتم..دو ساعت صبر کنی تا تاکسی بیاد و کمتر کرایه بدی...از این طرفم ترس از اینکه مبادا یکی از دوستاتو ببینی و مجبور بشی پول اونم حساب کنی...از یک طرف مخاطب خاص شماره 2 که حتی گاهی وقتا پول شارژم نداشتم بگیرم حتی جواب sms هاشو بدم و اون چون فکر می کرد که ما هنوز همونیم و خبر نداشت براش مهم نبود...این دوران رو با هر بدبختی بود گذروندیم. خیلی واسم سخت بود..من تنها کسی هستم تو خانواده که وقتی اتفاقی واسه یکی از عزیزام میفته درد خودم یادم میره..همه ی زندگی من بابامه...حاضر بودم هر کاری کنم و ...... ########
از طرفی
2 سال تمام درگیر ر بودم که منو فقط واسه پوووووووووووووووووووووووووول می خواست..فکر می کرد من ازون دخترایی هستم که با پول بابام واسه پسر خرج کنم..من خودم همه ی راه هایی که رفته بودو رفته بودم.....خواهرم و مادرم چقدر بهم گفتن این به در ما نمی خوره...دلم می خواد از تمامیه صفحات دفتر خاطراتم عکس بگیرم و براتون بزارم....من حتی نتونستم اتفاقای بینمونو به کسی بگم.. الف از همه ی قضیه ما اطلاع داشت ولی نه همه چیزو..همون قدری که مامانم اینا می دونستن اونم می دونست.. تمام حرفای من تو دفتر خاطراتم هست..البته اونجا هم از ترس اینکه یکی بخونه فقط خودم متوجه میشم چی نوشتم..
روزای بدی بود ..تو امتحانات ترم 5 و ترم 6 که سرنوشت ساز ترین امتحاناتم بوددددددددددددد..... میمودم تو دفتر بابام....گریه می کردم (هم واسه خودم هم واسه بابام) و می خوندم...واسه من خیلی درد داشت...فقط فاصله ی من و اون پوووول بود.... مشکل ما هم پول بود.. اون فکر می کرد ما هنوز همونیم در حالی که اینی که بود ، نبودیم ...برادرشون یه تهمت بزرگ به بابام زد که خود ر بعد ها بهم گفت....(تو این مدت مخاطب خاص شماره 1 شمارمو گیر اورده بود و اونم ول نمی کرد)
40 شب تمام زیارت عاشورا خوندن کافی بود...
این قدر مشکلات بابا زیاد شده بود که دیگه جایی برای فکر کردن به ر نبود ...من از دوران جاهلیت و از بزرگترین غلط زندگیم که بهترین دوران دانشگاه و بهترین دوران زندگیم بود فاصله گرفتم... تا اینکه یک روز یک خانومی بهم زنگ زد و خودشو س معرفی کرد و دوست دختر ر ...من همون موقع تو دانشگاه با الف بودم...داشتم دق می کردم... یک پسر تا چه حد می تونست کثیف باشه...با دل چند تا دختر بازی کرد؟؟؟؟ من خودم داغون بودم ولی با گریه هایی که س پشت تلفن می کرد من عذاب می کشیدم...س گفت ر داره عقد می کنه...اونم با یکی از دوست دختراش که به گردنش افتاده بود... رابطش با هر دختری که دوست می شد راحت بود...اما با من... جرات نمی کرد ..چون هم بابامو میشناخت و هم خودمو.... می ترسید...مثل سگ از من می ترسید..کافی بود بهش بگم میام جلو خونتون...التماس هایی بود که می کرد..یک پسر تا این حد ضعیف!!!!!!!!! خیلی خواست حتی کنارم بشینه..اما من هیچ وقت باهاش تنها نبودم...
خلاصه یک روز ساعتای 12 ظهر بود که دیگه طاقت نیاوردم و زنگش زدم ... گفت واقعیت داره و می خوام ازدواج کنم...همه چی رو بهش گفتم و گفتم من این وسط بین این همه دختر چی کاره بودم؟؟؟در کمال وقاحت تمام گفت :هیچی...همین هیچیش منو داشت داغون می کرد...تا اینکه ازم عذرخواهی کرد و گفت اگه فاصله سنیمون خوب بود تو همسر آیندم بودی..گفت این قدر خوب بودی که مطمئنم خوشبخت میشی..گفت من مجبور شدم...
من هنوزم باور نکرده بودم که می خواد ازدواج کنه..تا اینکه سه روز بعدش که ظهر با پسر خالم و دختر خالمو خواهرم و اون یکی دختر خالم نشسته بودیم و می خواستیم بریم سر خاک ...یک دفعه دوست دختر پسر خالم بهش زنگ زد و می خواست بره عقد دوستش و می خواست به پسر خالم بگه...اونم با تعجب گفت دوماد کیه و گفت.................
نگاه های سنگین مامان و دختر خاله هام و خواهرم روی من...همه با تعجب.(تو دلشون می گفتن..مگه دوسش نداشت؟؟) همه می دونستن تو دلم چی میگذره....همه رفتن سر خاک و من به بهانه ی حموم رفتن نرفتم...همون موقع داشتم مرتضی پاشایی (آهنگ یکی هست)رو گوش میدادم اشکی بود که میومد.....بی امان..............دیگه تموم شده بود ..تموم
میدونم خیلی سر بسته گفتم اما همینشم برام خیلی سخت بود...
این دومین حماقت زندگیم بود...من می دونستم اون سهم من نیست.. و اصلا هم تلاشی برای رسیدن بهش نکردم..(همه چی الکی الکی شروع شد.. حتی برای رسیدن بهش کاری نکردم)من فقط از یک چیز و اونم تهمتی بود که ر و برادرش به بابام زد ناراحتم... من از خودم تو رابطه با ر راضی بودم..چون هیچ کار اشتباهی نکردم که الان عذاب وجدان بگیرم..فقط از یه چیز دلخورم...چرا من انتخاب شده بودم واسه این امتحان تلخ؟؟؟؟؟