×39×
آقای م لطف کن دیگه نه برام نظر بزار و نه باش..لطف کن دیگه نباش...
من میدونم و خدا...
خودم جواب تهمت و همه چی رو میدم..ادم این قدر مدعی ندیده بودم..من از همه خودخواه تر و بد..اصلا من یزید بن معاویه و شما 72 تن ...بسه..
شکواییه بعدی
بعضی وقت ها حس تنفر داره توی وجودت غوغا می کنه..رنگت قرمز میشه..تمومه رگ های بدنت متورم میشه..حتی به کبودی میزنه..قلبت تند تند میزنه..حتی مغزتم به این حس واکنش نشون میده.. انگار از تو سرت بخار بند میشه...
من هر بار که از کسی متنفر شدم.سعی کردم فراموش کنم..اما نشد..الان دیگه باید بگم که متنفرم ..از هر چی حرف و دروغ که بخوان خودشونو تو دلت جا کنن..بخوان مظلوم نمایی کنن..دروغ بگن که بهشون ترحم کنیم..اینجاش جالبه که خیلی هم مدعی ان و ادعاشون میشه..حالم ازشون به هم می خوره..تا وقتی خوبی و شادی و پول داری میان طرفت..ولی بعدش....
هر کسی از یه چیز متنفره..حتی راننده تاکسی امروز..اونم از بچه هاش متنفر بود..از آب گوجه ای که ریخته بود رو شلوارش تنفر داشت..وقتی داشت از بچه هاش حرف میزد و ناگهان سکوتی که پشت همون سکوتش هزاران حرف خوابیده بوووووووووود..
حتی خانومی که کنار تاکسی ایستاده بود و غصه گرونی گوجه رو می خورد که کی ارزون میشه تا بتونه رب بپزه و بده به بچه هاش بخورن..اونم تنفر داشت ..از خودش ..چرا باید غصه رب گوجه رو بخوره..چرا ما ادما این جوری شدیم؟؟؟؟
حتی راننده تاکسی که از شهردار متنفر بود و بهش فحش میداد که چرا باید تو یک منطقه دور افتاده مسافر کشی کنه...و واسه همین 200 تومن از مسافراش بیشتر کرایه می گرفت..
و اما من:هر روز که میگذره حس کینه و تنفر من بیشتر و بیشتر میشه...از آدم های اطافم..که همشون واسه منفعتشونه که کنارتن..هیچ کسی تو رو واسه وجودت نمی خواد..اینو مطمئن باشید.....
این روزا دلم گریه داره..احساس میکنم دیده نمیشم..احساس میکنم دیگه وقتشه که عزراییل بیاد و جونمو بگیره..هیچ امیدی ندارم..امید توی من از بین رفته..به قول یکی از دوستای خوبم همیشه بهم میگه خدا تو ذهن های پاکه..و تو فکر میکنی خدا به نمازخون ها نزدیک تره..واسه همین امیدتو از دست دادی..
واسه این تنفر و کینه توی من پر رنگ شده که خدا رو نمیبینم..حتی دیگه صدامو نمیشنوه..لجم می گیره هی باهاش حرف بزنم و هیچی نگه.. واسه همین خیلی ازش دور شدم..حتی یه نشونه بهم نشون نمیده که حداقل دلم آرومممممم بشه..
دوستم م دیشب بهم زنگ زده بعد از چند ماه بهم میگه:شاگرد ممتاز مدرسه و دانشگاه چطوره؟؟؟ خبر نداره که شاگزد ممتازه که همه حسرتشو می خوردن الان تو خونه نشسته و فقط گاه و بیگاه گریه می کنه..مگه درد آدم همیشه از تنهایی و عاشقی و نداریه؟؟؟؟
درد من چیز دیگه است که هیچ کس نمیفهمه...فقط تو دلمه..چقدر قلب آدم بیچاره است که این همه حرف و درد و غصه رو باید توش نگه داره...نه تنها حرفای خودتو باید نگه داری ..حرفای دوستات و درد و دلاشون ..رازهایی که بهت میگن..چیزایی که می بینی و نباید فاش کنی...نباید آبروی کسی رو ببری..
این روزا تنها چیزی که میدونم اینه که حالم خوب نیست..می خندم..شادم..اما درونم طوفانیه..
خدایا!!!1تنها چیزی که حال من خوب میکنه..فقط یک چیزه...خودت خوب میدونی...